؛ آيا خود DNA هم يك اسطوره است؟؛ ژان بودريار
من تركي هستم در ديوار. سالها است كه در اين ديوارم، انقدر طولاني كه انگار از اولين روز وجود اين ديوار من هم وجود داشته ام. من تركي هستم در اتاق خواب پيرمردي محتضر. به پيرمرد نگاه مي كنم و كودكي را به ياد مي آورم كه تبديل به اين پيرمرد شد.
من تركي هستم در ديوار و همان طور كه همه مي دانند تركها اصلا وجود ندارند. آنها جايي هستند كه ديوار نباشد و اين همان مفهوم آشناي هيچ است. وقتي كه هيچ هستي، هيج آرزو يا هيچ ترسي نداري خيلي آسانتر مي تواني همه چيز را نگاه كني. اما هيچ ها آنقدر ها هم كه به نظر مي آيد تهي نيستند، آنها مشغول جذب كردن آن چيز عجيبي هستند كه تفاوت ميان آنها و زنده هاست. به آرام تمام شدن شعله در اثر تمام شدن اكسيزن مي ماند و آن نويسنده اي را به ياد مي آورد كه پيش از مرگش نتوانست سيگارش را تمام كند، چون گاز همه جا را پر كرده بود.
اين پيرمردي كه اينجا خوابيده نيمه جان است. شايد بتوانم بگويم كه نيمي از وجودش پيش از آن كه خودش بداند به من پيوسته است. بر روي تختي كثيف دراز كشيده و گاهي به سختي تكان مي خورد: او يك پا ندارد. پيرمرد دارد جان مي كند، گاهي هم به اين سمت مي چرخد و ديوار را نگاه مي كند. اما او هم تركي در ديوار را چندان جدي نمي گيرد، آخر تركها اصلا وجود ندارند.
تركها فريادهاي ناشنيده ديوارند. آنگاه كه ديوار از بودن خسته مي شود و مي خواهد همان بشود كه بود. تركها فريادهاي بلندي هستند كه فقط در ميان ديوار ها شنيده مي شوند. تركها هيچ اند، اما هيچ هاي خطرناكي هستند. آنها مي خواهند باشند. وقتي ديواري فرو مي ريزد، اين تركها هستند كه وجود مي يابند. همه آنهايي كه از وجود فرار مي كنند نمي دانند كه هيچ ها بارهاي سنگين تري از هست ها هستند. همه آنها مثل اين پيرمردي هستند كه اين جا دراز كشيده. چند لحظه ديگر او هم تركي در ديوار خواهد بود.
