˝حدس مي زنم هر آدمي كه خودكشي مي كند با اين ترديد مواجه است: آيا آنچه قصد انجامش را دارم به زحمتش مي ارزد ؟˝ بورخس
هميشه دوست داشتم خودم را از بلندي پرت كنم. اين به نظرم زيباترين راه خودكشي است. قبل از اينكه بميري تا بيشترين ارتفاعي كه در همه عمرت رفته اي بالا مي روي، به پايين نگاه مي كني و به ساليان گذشته ات، نفست را حبس مي كني و براي تنها تصميم جدي زندگيت آماده مي شوي. از اينجا به بعد ديگر همه چيز خيلي ساده است. مي پري و بعد فقط يك چيز وجود دارد: سقوط .
وقتي كه بالاي يك ساختمان بلند ايستاده اي همه چيز عوض مي شود : به پايين نگاه مي كني و يك منظره زيبا مي بيني، چند ثانيه فكر مي كني و بعد اين منظره زيبا با سرعتي سرسام آور به تو نزديك مي شود... مي گويند كه قبل از مرگ همه زندگيت را از پيش چشم مي گذراني و كمي بعد تنها ماجراجويي حقيقي زندگيت به پايان مي رسد.
در مورد من اما هيچ چيز خوب پيش نرفت، نه تنها عرضه زندگي كه عرضه مردن هم نداشتم. وقتي كه پايين مي رفتم بيش از هر چيز ديگري به خنده هاي توقف ناپذير برادرم فكر مي كردم كه انگار هر چه من به زمين نزديكتر مي شدم بيشتر مي شد. تازه چند لحظه بعد متوجه شدم كه هر چه پايينتر مي روم سرعتم كمتر مي شود، كمتر، كمتر، كمتر تا اينكه كاملا ايستادم. من در چند متري زمين توقف كرده بودم، ميان زمين و هوا. به زمين نخوردم، مغزم متلاشي نشد. همينطور در چند متري زمين مانده ام. از اينجا دوباره همه چيز همان قدر عادي است، همان قدر هميشگي. آدمها به سرعت مي گذرند، تنها چيزي كه اهميت ندارد عابري معلق در هواست. كسي او را نمي بيند.
من در ميان زمين و هوا مانده ام....
