˝ آری همه چیز سراوار جاودانه شدن است حتی شر…˝ میگل داونامونو
...ديگر به ياد ندارم كه در آن لحظه چه چيزي به او گفتم اما هر چه كه بود او هنوز دارد مي خندد. برادر دو قلويم را مي گويم، همان كه از لحظه تولد با من بود. تنها كسي كه همه چيز زندگي كم حادثه من را مي دانست. هنوز دارد مي خندد. خنده اي ممتد و مداوم. مثل خوني كه بند نمي آيد يا مثل ناله اي از دردي دائمي. گاهي چند لحظه اي ساكت مي شود اما بعد دوباره همه چيز را از نو آغاز مي كند.
برادر دو قلوي من هنوز از پس سالها مي خندد. خنده اي كه همه زندگي من را پر كرده، اما نه خنده اي ملايم، خنده اي هيستريك كه هر لحظه در سرم زنگ مي زند. من كه مادرم را مهرباني و پدرم را حمايت مي ناميدم، حالا فكر مي كنم كه برادرم را بايد خنده بنامم. اين صداي دائمي سالهاست كه زندگي من را به كابوس تبديل كرده. نمي دانم چرا خنده اش را تمام نمي كند. اما زيباترين چيزها هم اگر سد زمان را پشت سر بگذارند به هيولاهايي ترسناك تبديل مي شوند.
ديگر حتي نمي دانم كه آيا هرگز برادري داشته ام يا نه. آيا هرگز چنين خنده اي وجود داشته يا مستقيما از عالم مثل به دنياي من آمده. خنده اي چنين عريان، ممتد و پايان ناپذير آيا مي تواند وجود خارجي داشته باشد يا اين كه محصول تفكرات تنهايي ذهني بيمار است؟ برادرم چه آيا او واقعي است؟ مهرباني و حمايت و خنده چطور؟ شايد من تنها هستم و اينها همه سايه هاي يك رويا؟
خنده همچنان ادامه دارد و من با آن زندگي مي كنم. عادت به اين خنده ديگر مثل خو كردن به جسم يا به دردي كهنه شده است. ديگر لحظاتي را كه بدون اين صدا زندگي كرده ام به ياد نمي آورم. شايد اين خنده هم مثل جسم است و پايان هر يك پايان ديگري است. خنده همچنان ادامه دارد، اما نه خنده اي ملايم، خنده اي ترسناك از پس سياه چاله اي بي زمان به عمق ذهن....
