تبليغاتX
1000Years -

1000Years

"Look into my eyes and hear what I'm not saying, for my eyes speak louder than my voice ever will"

 

نه، من بر نمی خیزم.

تو را می بینم که به سویم می آیی آرام (نمی خواهی بیدار شوم؟) و با لبخندی بر لب و چشمانی نگران. چهره ات را دوست دارم، مرا به یاد روز های قدیم می اندازد. برایم مقدس است، چهره ات را می گویم. آرام ایستاده ای، فقط لبخند می زنی و هیچ نمی گویی و من هم هیچ نمی گویم. دلم از حرف پر است، اما باشد برای بعد. اکنون تو اینجایی و لحظات با تو بودن مقدس است، نمی خواهم با درد دلهای من بگذرد.

چشمانم را می بندم، دیگر اینجا نیستی. نیمی از آن چه از تو می شناختم رفت و تاریکی جای آن را گرفت. جادوی بینایی. از تو دور می شوم، دورتر و دورتر. به تاریکی عادت نکرده ام، اما می دانم که تاریکی ساده تر است، تا دیدن تو با ژاکتی قرمز ایستاده در جلوی دیواری سفید با لاله ای سیاه در دست. رنگها تمامی ندارند. چشمهایم را بسته ام، مداری شده ام به دور خودم. صدایت را هم نمی شنوم، دستت را هم نمی گیرم و نمی بویمت. اما باز هم اینجایی و من می دانم که اگر چشم باز کنم باز هم تو را می بینم. همان قدر طبیعی، همان قدر ساده و همان قدر مهربان.

چشمانم را باز می کنم، تو را می بینم در آن سوی میز آشپزخانه و در حال نوشیدن قهوه تلخ در بعد از ظهر روز تعطیل. نور کمرنگی از پنجره روی تو تابیده و سایه ای راه راه روی تو انداخته. به من می گویی که همیشه از سایه های راه راه نا مطمئن بوده ای. به هستی و نیستی پشت هم می ماند، مثل یک نوع زندگی دوباره برای نور. به من می گویی که به آفتاب نگاه کنم تا غروب کند. مدام پایین تر می رود اما انگار نمی خواهد مغلوب تاریکی شود. چند ساعت نگاه به خورشید چشمانم را خسته کرده، آرام چشمانم را می بندم، آرام...

چشمانم را بستم. نوری محو در تاریکی پشت چشمانم بود. انگار که زیاد به نور نگاه کرده بودم. چشمهایم را بسته نگه داشتم و روی هم فشار دادم. آرام آرام آن هم رفت. هیچ. سکون، سکوت مطلق و تاریکی. چشم ها را می گشایم، هنوز آنجایی. دهانت را تکان می دهی اما من نمی شنوم، دستانم را می گیری اما من حس نمی کنم. تو اینجایی، با من و باصره ام. چشمهایت را می جویم تا حسی بیایم، اما چشمانت را بسته ای و از چشم های بسته نمی توان چیزی دریافت...

"می شود مرا با چشمان بسته در آغوش نگیری؟" مطیع نگاهت می کنم. بلوزی قرمز به تن داری و شلواری به رنگ آبی سیر. کمی دیگر ار قهوه ات می نوشی و دوباره می گویی " می شود مرا با چشمان بسته در آغوش نگیری؟". هیچ نمی گویم. آهسته به سویت می آیم و در آغوشت می گیرم. با چشمان باز. هیچ نمی گویم اما می توانی در چشمانم ببینی. تو را با لباس قرمزت دوست دارم، تو را با موهای صاف و ابریشمی ات دوست دارم. تو را با راه رفتن لرزانت، با قدم هایی که انگار بر آب می گذاری دوست دارم و تمام اینها را می توانی در چشمهایم ببینی. من تو را در آغوش گرفته ام. با چشمانی باز...

چشمانم را باز کردم. دختری زیبا، با لاله ای سیاه در دست، با چشمانی سخت افسونگر. چیزی در آن چشمهاست که نور را منعکس می کند و من در آنها کودکی شیطان می بینم. کودکی دل نگران، که بر بالین بیماری در اتاقی روشن ایستاده.

 بر بالین بیماری که سخت عاشق توست، دختر کوچکم.

 دستم را دراز می کنم و تو چه سرشاری از زندگی! می خواهی دستم را بگیری و بال بگشایی؟ من با تو می آیم، به هر کجا که مرا ببری با تو می آیم. خوشبختی بودنت بیش از تحمل این محتضر آرام است. بگذار چشمانم را ببندم...

چشمانم را بسته ام، خودت گفته بودی که چشمانم را ببندم تا هدیه ای از تو بگیرم. هدیه ای بی دلیل، برای بودنمان، برای عشق ورزیدن و غلبه بر این ثانیه های بی رحم زودگذر. بوی گل می آید و من دیگرتاب ندارم، می دانم که آن را جلو می آوری تا آرام حسش کنم. چشم می گشایم: رزی سفید در دستان فرشته ای قرمزپوش. در آغوشت می گیرم. این تنها راه غلبه بر این ثانیه های گذراست.

زمان دیگر اسطوره ای بیش نیست، اینجا تنها تو هستی و من...

 اینجا تنها تو هستی و من فرشته قرمزپوشم. تو همواره فرشته بودی و من، فکر می کنم که می دانستم. من با تو زیسته ام. هر ثانیه اش را سال ها زیسته ام و دوست می دارم. اکنون دستم در دستان توست. ولی من بر نمی خیزم. لاله سیاه را روی سینه ام گذاشته ای و صدایم می زنی. همه اینها را حس می کنم. ولی من بر نمی خیزم. تنها با تو می آیم.، به هر کجا که مرا می بری. آرام بال بزن و من با تو می آیم.

آرام بال بزن و من با تو می آیم....

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:30  توسط امیر محمد  |