"چه می شود اگر چیزی حقیقتا فراموش ناشدنی وجود داشته باشد؟" بورخس
آن روز را هرگز فراموش نمی کنم. دیدن آن دهکده سبز و زیبا را. با درختان بلندی که بر روی خیابان های آن سایه می انداختند و خانه های چوبی بزرگ که همگی خالی از سکنه بودند. آرام در میان خیابان ها راه می رفتم، گوش سپرده بودم تا به کوچکترین صدای انسانی پاسخ دهم تا این که صدای صحبت مردی به گوشم رسید. در حیاط سرسبز حانه ای، کمی دورتر از خیابان اصلی صدای پیرمردی می آمد. جلوتر رفتم ، دختری در مقابلش ایستاده بود با قامتی بلند و بلوزی قرمز بر تن. پیرمرد متوجه حضور من شد و برگشت. قدی بسیار بلند داشت و مو و ریش بلند. در همان نگاه اول شباهت چهره شان شکی باقی نمی گذاشت که پدر و دختر هستند. زنی هم بر روی زمین خوابیده بود. او هم قدی بلند و چهره ای پیر داشت و آرامش چهره اش نشان از مرگ داشت تا آرامش خاطر. صدای پیرمرد مرا از افکارم بیرون آورد: " برای کمک آمده ای جوان؟" شاید بیش از یک متر از من بلندتر بود، چهره اش چنان مستاصل بود که مرا از مرگ پیرزن مطمئن کرد. گفتم: "بله، کاری از من بر می آید؟"
"می خواهیم گودالی درست کنیم به اندازه یک انسان، می توانی کمک کنی؟" چه روش عجیبی برای اشاره به قبر! پیرمرد دختر را به داخل خانه فرستاد و من و او قبری برای پیرزن کندیم. برایم گفت که بیماری وحشتناکی در دهکده شایع شده و همه افراد آن از مرگی توام با فراموشی مرده اند. "در لحظه ای که دیگر هیچ به یاد نمی آودند می میرند." و تمام دهکده تا روز آخر در آنجا زندگی کرده اند چون همگی فراموش کرده بودند که جایی خارج از این دهکده وجود دارد. برای آنها دهکده معادل جهان بود، حتی اگر در آن می مردند هرگز به جایی خارج از آن فکر نمی کردند. پیرمرد صورتی رنجور داشت، رو به من کرد و گفت" " به او احترام بگذار، زنی را خاک می کنی که پیش ا این هرگز مرا تنها نگذاشته بود، تا روز آخر مرا به یاد داشت، حتی لحظه ای که اسم بچه ها را فراموش کرد. دیروز ناگهان حس کردم که دیگر مرا نمی شناسد و همان لحظه مرد. تا لحظه آخر مرا به یاد داشت و من هم تا لحظه آخر فراموشش نمی کنم."
یک هفته از ماجرا می گذشت که دوباره وارد دهکده شدم.
همه چز همان قدر ساکن و آرام بود و من مستقیم به سمت خانه پیرمرد رفتم. از دور صدای گریه می آمد و صدایی نامفهوم، مثل باز و بسته شدن دری در دور دست. پیرمرد را دیدم که کنار دختر نشسته بود و گریه می کرد. دختر لباس قرمزش ر به تن داشت و چمن ها که در تیرگی بعد از ظهر به سبز تیره می زدند او را انگار که در تختی خوابیده باشد در بر گرفته بودند. چهره اش چنان آرام بود که گویی در لحظه آخر حتی مفهوم مرگ را هم فراموش کرده بود. خطوط چهره اش آرام و طبیعی بودند و رفتن چنان در او جا گرفته بود که گویی تمام حافظه اش در این مدت مسحور مرگ بوده است. پیرمرد اما مرا نشناخت، کمی کنارش نشستم و سعی کردم دلداریش بدهم. انگار که تازه با من آشنا شده باشد حرف می زد. با من از خاطراتی گنگ از زنی با بلوز قرمز می گفت. گویی که دیگر فرق همسر و دخترش را نمی شناسد، آنها برای او حالت های مختلف یک الهه قرمزپوش بودند و او برای درک آنها تنها از حافظه ای معیوب کمک می گرفت که آن هم رو به زوال بود. استفاده از وجود میرنده برای فهم مرگ. مثل آن بود که کسی در حال سوختن باشد و بخواهد آتش را درک کند. انسانهایی را دیده بودم که می خواستند با فراموشی به جنگ مرگ بروند، اینک او می خواست با حافظه با مرگ مقابله کند. تمام خانه را با او گشتم چون یادش نبود بیلش را کجا گذاشته اشت. چاله ای کندیم و دختر را در آن گذاشتیم. بلوز قرمزش در ته چاله سیاه به خورشیدی می مانست که در شب طلوع کرده باشد. پیرمرد را ترک کردم، طاقت خاک ریختن روی دختر را نداشتم.
چند روز گذشت و من به پیرمرد سر نزدم، دهکده مثل افسونی ترسناک شده بود و من از قبل می دانستم که باید گودالی بکنم، پیرمرد را در آن بگذارم و رویش خاک بریزم. فرو کردن مرگ در چاه تا زندگان آن را به یاد نیاورند. آنگاه شاید دهکده بتواند بار دیگر زندگی را از سر گیرد. پیرمرد روی زمین بود. از قبل می دانستم. بالاخره او هم توانست همه چیز را فراموش کند و چشمانش را ببندد. بیل همان جا روی قبر دختر بود. آرام آرام مشغول کندن شدم، شاید دهکده عصر تازه ای را تجربه می کرد، شاید. با خود فکر کردم که اگر زنده بود اکنون مرا به یاد نمی آورد. هوا گرگ و میش بود که پیرمرد را خاک کردم. سرم را بالا آوردم و به مسیر نگاه کردم، دیگر راهم را بلد نبودم، انگار که همه عمر در دهکده زندگی کرده بودم. نام پدرم، نام مادرم، هیچکدام به یادم نمی آمد. نیرویی را حس کردم، مثل باد اما سنگینتر از آن، مثل فشاری که همه چیز را به زمین بچسباند حتی هوا و انسان ها را، چهره عریان واقعیت. اشکهایم آرام از چشم پایین می آمدند و از گونه بالا می رفتند، بیل را برداشتم و مشغول کندن چاله ای دیگر شدم.
