تبليغاتX
1000Years -

1000Years

"...نزد شاگردان خود آمد و ایشان را از حزن در خواب یافت."           انجیل لوقا

 

 دستم را بگیر کیامائرا، دستم را بگیر و مرا به آن سوی روشنایی ببر. سال هاست که از تو دور بوده ام، چشمانم قرمز و دست هایم خون آلود است. نفرت در درونم رخنه کرده و هم چنان دورم از آن کودک بازیگوش درونم.

دستم را بگیر کیامائرا و بگذار در کنارت گام بردارم. به من بگو که آن دیو خندان پیش روی من رویایی بیش نیست و به من بگو که این دستان خون آلود من واقعی نیستند.

من او را کشته ام کیامائرا، به من نگو که این را نمی دانی، پس چرا هر روز او را سر راهم می گذاری؟ من او را کشته ام. چاقو را تا دسته توی قلبش فرو کردم. مردن در خواب و خوابیدن در مرگ، و حالا او قطره قطره توی خوابم می ریزد و با هر قطره خوابم متلاطم می شود. مرا کجا می بری کیامائرا؟ آیا هرگز راه فراری هست؟

در خواب کشتمش. چشمانش را لحظه ای باز کرد و من همین را می خواستم، می خواستم بداند که چرا می میرد. او عشق مرا دزدیده بود، باید می مرد و من این کار را کردم. تو را در کنار تختش دیدم و چاقو را محکم در دستانم گرفتم....مردنش برایم لذت بخش نبود، سخت جان می داد، همان جا رهایش کردم تا بمیرد و پیش عشقم برگشتم.

امروز دوباره تو را دیدم که آمدی. سرم راروی شانه عشقم گذشتم و خوابیدم. خوابی سیاه و پر از کابوس. شیطانی را دیدم با قدی به بلندی یک درخت و ریشی قرمز. قطره چکانی بدست گرفته بود و قطره قطره بر من خون می پاشید و من نمی توانستم حرکت کنم. بهد ناگهان سطلی از خون روی من ریخت و فریاد زد:

"عشق را چه آسان از دست می دهی"

از خواب پریدم. سرم روی شانه عشق تکانی خورد و پایین افتاد. از رگ های عشق دارد خون می رود. عشق خودکشی کرده. حتما وقتی خواب بودم، حتما سالها وقتی خواب بودم. عشق دارد از دست می رود کیامائرا. چرا؟ چرا عشق را از دست می دهم؟ من که انقدر محتاجش هستم.

مرا به خواب ببر کیامائرا، رویایی دیگر، رویایی دیگر. از عشق دارد خون می رود و من طاقت دیدنش را ندارم. مرا در رویایی دیگر غرق کن. مرگ در خواب و خواب در مرگ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 0:14  توسط امیر محمد  |