تبليغاتX
1000Years -

1000Years

 

"برادران، سرنوشت در یک شکم زاد

عشق و مرگ را"                                      لئوپاردی

 

 

آرام آرام، اشک های نا تمام الهه ای معصوم که ماههاست این جا خوابیده. نگاهش می کنم، آن صورت سفید و چشمان اشک بار را. دهان کوچکش را بسته، چشم هایش اما همین طور باز است. اشک می ریزد و اشک هایش تمامی ندارد.

آرام آرام، اشک های نا تمام الهه ای معصوم که در سوگ خودش به غم نشسته. دستانش را می گیرم. گرما، تمام وجودش گرماست و من...دوستداری حقیرم که با او گرم می شود. انگار که دارد محو می شود، من هم با او. دست هایش را می گیرم تا بداند و گریه می کنم، من هم با او.

آرام آرام، خونریزی نا تمام آن چه که زمانی عشق نام داشت. از جایی نزدیک قلبش. باریکه خون از زیر لباسش راه می گیرد و روی تخت می چکد. زندگی مایعی است که الهه ای را از آن پر کرده اند و مردن...تمامی ندارد.

آرام آرام، مردن نا تمام الهه ای محزون که هنوز مرگ را باور نمی کند. مرگ وجودی فرازمینی که می خواست شادی بیاورد و دوست داشتن. چشمان ناباورش نقطه ای نامعلوم را نشان کرده اند و هنوز خون می چکد.

چه باید کرد وقتی عشق گریه می کند؟ و تو پرتاب می شوی به پایین ترین جایی که در تمام وجودت بوده ای. غوطه می خوری در بی عشقی که از مرگ هم بدتر است. من می ترسم از آن چه که بر سر سالیان بدون عشق می آید و آنگاه در می یابم که دیگر نمی توانم زندگی کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:40  توسط امیر محمد  |