تبليغاتX
1000Years -

1000Years

 

"تمام زندگی من یک فریاد بود..."                                      کازانتزاکیس

 

آن چه را که دیگران شباهت می نامیدند، هم زادی بود و زندگی دوگانه. انگار از بدو خلقت اشتباه شده بود و ما را که قرار بود یکی باشیم دو تا آفریده بودند. یکی در آینه بود و دیگری در تخت. خودم هم نمی دانم کدامیک من بودم یا کدامیک به سقوط دیگری خیره می شد. شاید هر دو سقوط می کردیم، شاید هم هر دو خواب بودیم.

پرتاب شدن بود و فریاد که از اعماق وجود بر می آمد. مثل هیولایی که تمام تنهایی مرا می خورد یا مثل همزادی که در درون من فریاد می کشید. روز ها فقط صدای فریاد می آمد. فریادی جان دار، فریادی متحرک. تمام روز با من بود. به مرگی می مانست که جان نگیرد. ترس از سقوط بود، انگار که به زمین نزدیک و نزدیک تر می شد و در گوش من بلند و بلند تر.

نمی داتنم از کی آینه ای هم قد من بر روی سقف نصب شده. شاید همین دیروز، شاید از روز تولدم، شاید هم از بدو خلقت. هزار سال است که من یا آینه ای روی سقف درست بالای تختم می خوابم. دراز می کشم و در آینه خودم را می بینم که چه مطیع در تخت فرو می روم. انگار که باتلاقی سیاه مرا ر خود فرو می برد. اما تا چشمانم را می بندم شروع می شود: او را می بینم که در آینه فرو می افتد. از ارتفاعی بلند چرخ می خورد و سقوط می کند. نمی دانم اوست یا خودم. اصلا مگر او خود من نیست؟ نمی دانم خوابم یا دارم سقوط می کنم. نمی دانم خوابم یا دارم سقوط می کنم.

امشب اما صدای فریاد از همیشه بلند تر است و او از همیشه نزدیک تر. چرخ می خورد و پایین به سوی من می آید. ترس برم می دارد. او از بدو خلقت سقوط کرده و من از بدو تولد صدای فریادش را شنیده ام. چرا انقدر زود؟ چرا انقدر نزدیک؟ انگار دارد به سطح آینه می خورد. با تمام وجود فریاد می زنم. "تمام زندگی من یک فریاد است". صدای فریاد از توی آینه می آید و از اعماق وجودم. اگر فریاد نکشم دیگر زنده نخواهم ماند یا اگر او فریاد نکشد... دارد به آینه می رسد، دارد به آینه می رسد....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 0:18  توسط امیر محمد  |