تبليغاتX
1000Years -

1000Years

 

" یه روز کور میشی، مثل من. اون جا می شینی، عین نقطه ای تو خلأ، تو تاریکی، برای همیشه، مثل من....کمی به دیوار نگاه می کنی، بعد میگی، چشمامو می بندم، شاید قدری بخوابم، بعدش حالم بهتر می شه، بعد اونا رو می بندی. بعد وقتی دوباره بازشون می کنی دیگه هیچ دیواری نیست. خلأ بی پایان اطرافت رو می گیره. مردگان همه اعصار هم اگه زنده شن نمی تونن اون خلأ رو پر کنن، و اون جا تو مثل به سنگریزه ای تو یه بیابون."                                  بکت

 

این جا همه چیز تاریک است. فقط یک نقطه روشن وجود دارد که در تاریکی بالا و پایین می رود. گاهی می ایستد و گاهی چند لحظه ای روشن می شود و بعد دوباره از اول. صدای بال زدن مگسی می آید. سریع نزدیک می شود، با همان دستم که سیگار را گرفته ام آن را پس می زنم.  صدا دور می شود و لحظه ای بعد دوباره با سماجت پیش می آید.  این منم. چیزی بیشتر از این نیستم. از این روشنایی نوک سیگار که در این تاریکی بالا و پایین می رود. این جا بر روی این صندلی نشسته ام و به تاریکی زل زده ام. به این ترس و نا آشنایی دیرین که با کلید چراغی نابود می شود اما من باید در تاریکی بنشینم، همه عمر باید در تاریکی می نشستم.

صدای بال زدن مگسی می آید، دوباره از اول او را پس می زنم و باز می گردد. بازمی گردد و او را پس می زنم، و دوباره تکرار می شود. پکی به سیگار می زنم و به یاد او می افتم که زندگیش در دستان من مثل سیگار بود. همان قدر هوس انگیز، همان قدر کوتاه و همان قدر بیهوده. زندگی یک انسان، که چنین بیهوده به پایان رسید. به من خیره نگاه می کرد با آن چشمان پرسش گر و آن لب های نا مطمئنش و اکنون دیگر...آرامش، آرامش مرگ و نه هیچ جیز دیگر. من این جا نشسته ام و صدای بال های مگسی می آید.

فکر می کنم که خودم هم مثل سیگاری بودم با مثل سنگی پرتاب شده که حالا دیگر دارد به زمین نزدیک می شود. می توانم ساعت ها حرف بزنم. فلسفه، ادبیات، موسیقی و مثل این ها. یا می توانم بمیرم، دیگر نباشم و همه این ها را به گور ببرم. مثل سیگاری که تمام می شود و به دور انداخته می شود یا مثل آن زیبایی مجسم که آرام زیر دستان من جان داد.

مگسی نزدیک می آید و من آن را پس می زنم. چشمانم را می بندم و به یاد می آورم آن چشمان پرسش گر را که به من خیره شده بودند و آن دست و پا زدن نا امیدانه و نا باورانه را. در چشمانش بیشتر سوال بود تا خشم یا هر حس دیگر. می دانی که خودت هم با من تمام می شوی؟ و من انگار که نمی دانستم، یا می دانستم و در طول سالیان فراموش کرده بودم. من خودم را می کشتم نه او را. تمام خوبی های گذشته ام را می کشتم. من خودم سیگار بودم و خودم را پک می زدم. من هم با او تمام می شدم و خودم را تمام می کردم.

صدای بال های مگسی می آید. برود به جهنم! شاید همین الان هم در جهنم باشد و من هم در جهنم باشم و سیگاری باشم که دیگری می کشد. پک عمیقی به سیگار می زنم. خدایا دارد تمام می شود و من هم تمام می شوم. چرا زنده بمانم؟ تمام زیبایی های دنیا در دستان من....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 0:15  توسط امیر محمد  |