" روی پل آه ها کاخ و زندان در دو سو قرار دارند." بایرون
عشق تو اجتناب ناپذیر بود. زیبایی هولناک بر فراز زشتیها. که از پس این روز های طولانی هولناک تر هم می نمود. عشق تو اجتناب ناپذیر بود. برای زندانی این سلول متروک، کسی که در گذر سالها چهره خودش را هم دیگر به یاد نمی آورد و در این زندان نمور و تاریک هر روز بیشتر می پوسید. کسی که هر روز شکنجه می شد تا به جرمی که به یاد نمی آورد اعتراف کند. تو وارد شدی و آتش زیر خاکستر را در این هیچ بزرگی که دیگر یادآوری را فراموش کرده بود روشن کردی. حالا او دیگر نمی توانست زندگی کند. از خوابی سنگین از پس سالیان برخاسته بود. تنها دو چیز حقیقت داشت: عشق و بیداری.
عشق تو اجتناب ناپذیر بود. برای من که سالها بود نمی دانستم که چرا زنده ام. آتش بود، آتشی که خاطرات مرا سوزانده بود. به تو می نگریستم تا شاید چهره خودم را به خاطر آورم. موهای سیاه صاف (که در این چند روز زندان کمی کثیف شده بود)، چشمان مشکی کمی شیطان، لبهای کمرنگ و گردن کشیده. از اینحا به پایین را نمی دیدم. پنجره سلولت خیلی کوچک بود. گاهی دستهایت را هم می دیدم. وقتی که آنها را روی صورتت می آوردی تا چهره فراموش شده من را برای خودم تشریح کنی، وقتی با آنها روی هوا شکل های نا موجود می کشیدی و وقتی که آن هارا روی لبهایت می گذاشتی و برای من بوسه می فرستادی... دو زندانی در دو سوی یک راهرو که مرکز جهان بود. کمتر از چند متر فاصله ما را به اندازه یک دنیا از هم دور می کرد.
عشق تو اجتناب ناپذیر بود، از اعماق برآمد و بعد از سالیان به وجود من در این دنیا اهمیت داد. بیدار می شدم تا تو را ببینم و می خوابیدم تا تو را ببینم. چاره ای نداشتم: تو به طرز هولناکی حقیقی بودی و من سالها بود که مجازی بودم. دیگر برای هیچ کس وجود نداشتم، تنها چیزی که زنده بودن من را به خودم ثابت می کرد پا فشاری به عدم اعتراف به جرمی بود که به یاد نمی آوردم.
سال ها بود که در یک سلول کثیف زندگی می کردم. دنیایی کوچک به عرض 5 قدم و طول 7 قدم. تو آمدی و در این تابوت پر از رویا را گشودی. به این پیر نوزاد دوباره زندگی کردن را آموختی. انقدر در وجود تو غرق بودم که که نبودنت را باور نمی کردم. تو تنها کسی بودی که مرا دیدی. تنها کسی بودی که مرا باور کردی. من اما یک رویا بودم، عشق من هم مثل خودم مجازی بود مثل متنی بودم که عاشق نویسنده خودش شده باشد. همان قدر خیالی و همان قدر وابسته. کلماتی تو خالی بودم که گفته می شدم تا دردی عظیم را پنهان کنم.
اما امروز دقیقا 58 روز است که تو دیگر اینجا نیستی. هر روز صبح صورتم را به دریچه سلولم می چسبانم و تنها چیزی که می بینم دریچه ای است که به من خیره شده، شاید به امید هایم می خندد. فکر می کنم تنها راه ممکن این باشد که به جرمم اعتراف کنم. همه چیز خیلی ساده پیش خواهد رفت: نگهبان را صدا می کنم و به او می گویم که می خواهم به جرمم اعتراف کنم. چند کلمه کوتاه می گویم و پای چند برگ را امضا می کنم. اعدام هم با من کاری نمی کند: من سالهاست که وجود ندارم. دیگر نمی توانم در تاریکی زندگی کنم. من به نبودن، به رویا بودن عادت کرده بودم اما حالا که چراغ روشن شده دیگر چشم های من در تاریکی چیزی نمی بینند. بالاخره بعد از سالها از خواب بیدار شدم اما بیداری حتی از خواب هم به مرگ نزدیک تر است....
... زن یادداشت های م را تا انتها خواند. . گریه مجالش نمی داد. او جان انسانی را در مقابل پول فروخته بود. 243 روز را در سلول روبروی این زندانی بدبخت زندگی کرده بود تا بالاخره او را وادار به اعتراف بکند....
