؛ به اولين كرمي كه بر كالبدم افتاد...؛ ماشادو د آسيس
من اينجا هستم، زير اين خروار ها خاك، همان كه هر روز دعا مي كنيد بقاي عمر شما باشد. من اينجا هستم، پيچيده در اين كفن سياه و سفيد، خوراك حاضر و آماده صدها كرم سقيد ريز و درشت. آماده تجزيه و احتمالا مفيد تر از زماني كه چند متر بالاتر بر روي زمين زندگي مي كردم. من زنده نيستم، مرده اي هستم در حال يادآوري، در اين لحظات كوتاهي كه صداي آن فرياد بي امان پس از مرگ را نمي شنوم.
من اينجا هستم، در ميان ريشه هاي گرسنه و جستجوگر گياهان. جنازه اي را مي بينم در دستان مادرم. دارد گريه مي كند، در غم پسري كه نبود و نخواهد بود. در غم هرگز. دانه هاي شيشه اي را مي بينم كه از چشم ها پايين و از گونه ها بالا مي روند. مادرم. دارد گريه مي كند. با من اما حرف نمي زند، نمي دانم، شلوغ است شايد. پيش از او پدر هم با من حرف نزد، دهانش را باز كرد اما صدايي خارج نشد يا من نشنيدم، نمي دانم ديگر دير بود شايد. اين هيچ متحرك به جاي اولش باز گشته بود و پدري را مي ديد، با جنازه اي در دست و غمي عظيم در دل. آرام ناله مي كرد او هم در غم هرگز. ديگر دير بود شايد...
من اينجا هستم، پيچيده در كفني سياه و سفيد. هيچ وقت نفهميدم كه آيا واقعا زنده بودم و حالا هم نمي دانم كه آيا مرده ام يا نه. شايد بايد از اين كرمها بپرسم كه انگار از لحظه تولد تا به حال به خوردن من ادامه مي دهند. يا از اين فرياد؟ آخر او هم از لحظه تولد در ذهنم مي پيچيد. تمام اين سالها چه بودم؟ جولانگاه اين فرياد؟ يا خوراك اين كرمها؟ در تمام اين سالها يك هيچ گستاخ بودم در ميان اين هستها؟ مثل خط سياهي روي سطح سفيد؟
من اينجا هستم، يك هيچ كه به انتظار جدا شدن حروفش نشسته است. يك هيچ بزرگ كه حتي نبودنش هم باري بر دوش دنيا بود. فريادي بي انتها كه هرگز از من بيرون نرفت.
نمي دانم، ديگر دير بود شايد...
