“Peace,
peace, he is not dead, he does not sleep. He has awakened from the dream of
life.” Mary Shelley
پس چرا با من حرف نمی زنی؟ عصبانی شده ام، بعد از این همه وقت انتظار داشتم که
چیزی بگویی. نمی دانم. نمی دانم...
چشمانم را می بندم، آرام می گویم: "چرا با من حرف نمی زنی؟" و تو
گویی منتظر باشی به صدا در میایی. با من از ترس هایت می گویی و نگرانی هایت. آرام
اشک ها جاری می شوند، اما تو از صحبت باز نمی ایستی. با من از چاهی به بلندی ویل
می گویی که می خواهی با عشق سیرابش کنی. دستهایت را روی شیشه ها می گذاری و با من از فاصله می گویی و
از مرگ. و آنگاه که می خواهم دستانت را بگیرم ناگهان همه چیز تاریک می شود. مثل
شیشه مشبکی که تو در آن سویش باشی و آرام آرام سیاه شود. تمام شیشه سیاه شود تا
دیگر تو را نبینم و در این سو تنها بمانم. تو بر شیشه می کوبی اما نمی شکند و مرا
صدا می کنی اما نمی شنوم یا شاید هم خوب سعی نمی کنم که بشنوم و بعد ناگهان آن
صدای ترسناک می آید. آن صدای لعنتی کوتاه و تیز. مثل کشیدن بند کفشی بر روی رگهایت
و من چشمانم را می بندم و دنیا روی سرم خراب می شود. تنها من می دانم که این صدای
چیست و تنها من می دانم که تو روی زمین افتاده ای و از دستانت خون می چکد. تنها من
می دانم. تنها من می دانم. دستانم را روی گوشهایم می گذارم و از ته دل جیغ بلندی
می کشم. آن قدر بلند که یا کسی بشنود با جان خودم تمام شود...
...و تو فقط آرام غذا می خوری لاک پشت کوچک من. و گاهی به من نگاه می کنی با
چشمان کوچکت،نمی دانم غذا می خواهی یا می گویی که دوستم داری. اما من دوستت دارم.
آرامشت را و نگاه ژرفت را. من روی زمین کنارت افتاده ام و صدای تو می آید. نمی
دانم از آن سوی شیشه هاست یا از آن دنیا و یا شاید هم تنها صدایی خیالی است که من
از لاک پشت کوچک بی گناهی می شنوم. با من از عشق سخن می گویی که آرام آرام می آید و از مرگ که آرام آرام می رود. به من می گویی که فاصله ها را با عشق پر کرده ای.
شاید هرگز نبوده ای و من هیچ نمی دانستم. اما آن بوسه ها و آن عشق شیرین حتی اگر خواب
و خیال بود من در آن می ماندم. گفته بودی که خواهی آمد و من باید تو را سیراب کنم
و گفته بودی که عشق من در تو نه با یک نگاه که آرام لانه کرد.
و خونی که می ریخت، عشق من سرشار از عشق بود. به من گفتی که لاک پشت می شوی،
روزی بعد از مرگ و آرام در دلم جا می کنی و فاصله را با عشق پر می کنی.
من هر روز ساعت ها کنارت می نشینم عشق راستین من. پس چرا با من حرف نمی زنی؟