"مردن از مرگی عجیب، بدون اثری از حادثه ای یا اتفاقی. مردن بدون ظاهری از مرگ" مارگریت دوراس
عشق بر روی شانه هایم. مرگ را بگو که بایستد و آرام بر من تکیه کن. چشمان زیبایت را ببند و با من از عشق بگو. سالهاست که انتظار این لحظه ها را کشیده ام و اکنون هر لحظه برای من سالها می ارزد. آرام اینجا بمان و از هر ثانیه لذتی بی مثال ببر. هیچ چیز ماندنی نیست، نقش ناپایدار. آرام زمزمه می کنم: اکنون را با من بساز.
جای خالی تو روی شانه هایم. مرگ را ببین که چه هراسان آمد و بر من تکیه زد. چشمان زیبایت را بست و با من از ترس گفت. سالها بود که از این لحظه می ترسیدم و اکنون هر لحظه برای من به سالها شکنجه می ماند. آرام از اینجا رفتی و هر ثانیه دردی عظیم است. مرگ ماندنی است، نقش جاودان. فریاد می زنم: ببین که چگونه لحظه اکنون را نابود می کند.
