تبليغاتX
1000Years

1000Years

 

"مردن از مرگی عجیب، بدون اثری از حادثه ای یا اتفاقی. مردن بدون ظاهری از مرگ"                                     مارگریت دوراس

 

 

 

عشق بر روی شانه هایم. مرگ را بگو که بایستد و آرام بر من تکیه کن. چشمان زیبایت را ببند و با من از عشق بگو. سالهاست که انتظار این لحظه ها را کشیده ام و اکنون هر لحظه  برای من سالها می ارزد. آرام اینجا بمان و از هر ثانیه لذتی بی مثال ببر. هیچ چیز ماندنی نیست، نقش ناپایدار. آرام زمزمه می کنم: اکنون را با من بساز.

 

جای خالی تو روی شانه هایم. مرگ را ببین که چه هراسان آمد و بر من تکیه زد. چشمان زیبایت را بست و با من از ترس گفت. سالها بود که از این لحظه می ترسیدم و اکنون هر لحظه برای من به سالها شکنجه می ماند. آرام از اینجا رفتی و هر ثانیه دردی عظیم است. مرگ ماندنی است، نقش جاودان. فریاد می زنم: ببین که چگونه لحظه اکنون را نابود می کند.  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:7  توسط امیر محمد  |