تبليغاتX
1000Years

1000Years

 

 

"سازگار شدن حساس انسان با جهان خویش، رویارویی همه جانبه او، این جاست که ما گم می شویم."      خولیو کورتازار

 

 

1- می خوام بهت بگم که من داستان زیاد داشتم. خیلی جاها رفتم. خیلی ها رو دیدم. تا الان چند تایی هم آدم کشتم. بار اولش سخت بود، بعدیا دیگه آسونتر بودن. تو هنوز بچه ای، ولی من دارم بهت میگم که این نشونه خوبی نیست. همه جا سرد میشه، مردم می ترسن و این که مردم بترسن خودش از هر بلای دیگه ای بد تره. اونا وقتی همشون با هم می ترسن خیلی وحشی میشن. نه، این علامت بدیه، شگون نداره. دارم بهت میگم که شگون نداره.

2- یعنی قراره همیشه شب باشه؟ نه امکان نداره! این یه کسوفه که فقط یه کمی طولانی تر شده. همه چیز این دنیا به خورشید وابسته است. من مطمئنم که این فقط به کسوفه، یه کسوف طولانی. فردا همه چیظ سر جای اولش بر می گرده، اون وقت من به شما خرافاتیا می خندم!

3- شاعر اندیشیدن را آغاز می کند:

کدام ترسناک تر است؟ مرگ یا زندگی؟ یا شاید این هر دو پدیده هایی دیر آشنایند. آن چه که انسان ها را می ترساند جهل است. ندیدن، تاریکی و شب... و اگر هرگز روز نیاید این موجودات منمدن بدل به آدمخوارانی سنگ دل خواهند شد.

4- حتی اگر هیچ وقت هم روز نشه، این مردم تو شب زندگی می کنن. خیلی راحت تر از اونی که فکرش رو بکنی. من این آدما رو می شناسم. همه چی براشون طبیعیه، چون حال فکر کردن به هیچ چیزو ندارن. از همین فردا صبح هر کدوم یه چراغ قوه دست می گیرن و میرن سر کاراشون.

5- ... و هم چنان خورشید سیاه در آسمان شهر می تابد. شعاع های سیاه نور بر سر مردم می بارند و آرام آرام همه جا سرد می شود. سرد و تاریک، انگار که همیشه همین طور بوده. هیچ کس نمی داند که خورشید دوباره نورانی خواهد شد یا نه. اما اولین نشانه های هماهنگی با وضعیت جدید به چشم می خورد: اینجا و آنجا، انسان ها در کنار هم نشسته اند و حرف می زنند. همه به دنبال آرامش می گردند. قصه می گویند تا آرام باشند و آرام می شوند چون همه قصه ها دروغند.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:26  توسط امیر محمد  | 

 

" گناهی که حال، هر دو ما بدان مرتکب شده ایم...همانی که نشان از شناخت زیبایی می دهد و لطفی است برای بشر، ممنوعه محسوب می گردد. حال لازم است که تقاص گناهانمان را پس دهیم."                                        بورخس

 

(هوا تاریک است، م روی یک صندلی چوبی لم داده، الف وسط اتاق روی کاغذ هایی به هم ریخته نشسته)

-  م...م....

- هوم؟

- م...خوابی؟

- هوم؟

- پرسیدم خوابی؟

- نه لعنتی خواب نیستم. مگه تو می ذاری من یه لحظه بخوابم؟

- م قبل از من نخواب، من می ترسم تنها بمونم. نمی تونی بیدار باشی تا من بخوابم؟

- تو هیچ وقت نمی خوابی. تو هیچ وقت نمی تونی بخوابی، همیشه فقط نمی ذاری من بخوابم. آخرش چشماتو باز می کنی و میگی "م خوابم نمی بره، نمیشه یه ذره دیگه نخوابی شاید بتونم بخوابم؟" اما هیچ وقت نخوابیدی، آخرش هیچ وقت هم نمی خوابی.

- چرا م می خوابم، فقط باید شرایط خوابیدنم جور باشه.

- نه تو هیچ وقت نمی خوابی. هیچ وقت نمی خوابی. فقط به موجود خرفتی که مزاحم خواب من میشه.

- من.....چرا من می خوابم. نمی  دونم شایدم حق با تو باشه، همه زندگکیم می خواستم بخوابم اما هیچ وقت نتونستم. هیچ وقت نشده. اما م باور کن اگه اگه شرایط خوابم جور بشه من می خوایم. شاید هیچ وقت شرایطش جور نبوده.

- نه لعنتی چرا نمی خوای باور کنی که تو هیچ وقت نمی خوابی؟ از روزی که اون دختر مرده نخوابیدی. می دونی چند ساله؟ فقط چشماتو می ذاری روی هم و ادای خوابیدنو در میاری. اون وقت من نباید بخوابم که تو از تنهایی نترسی؟ دلم می خواد از تنهایی بمیری.

- (با بغض) م در موردش این طوری حرف نزن. اون خیلی دوست داشتنی بود. یادت میاد چه جوری لباس می پوشید؟ همه چیزش اصیل بود. اون بلوز قرمزش وسط اون همه تاریکی. دیوارای خونش همه سیاه بودن. سیاه سیاه، مثل قیر. فکر کنم خونش تو این دنیا نبود.

- نکنه فکر می کنی خودت تو این دنیایی وامونده؟ اون پرده لعنتی رو بکش و بذار من بخوابم.

- م این حرفو نزن. ماهو نگاه کن، ببین چقدر قشنگه! بذار پرده باز باشه.

- بذار پرده باز باشه. بذار پرده باز باشه. اون ماه نیست احمق. فقط یه چراغه که ته این بن بستی رو که تو توش وایسادی روشن می کنه. نورشم هیچ وقت مال تو نیست. همیشه روشن بوده، بعد از اینم روشن می مونه. اما تو هیچ وقت خورشیدو نمی بینی. تو خیلی قبل از این که روز بشه می میری. حالا اون پرده لعنتی رو بکش.

- یعنی من روزو نمی بینم؟ وقتی بمیرم هنوز همه چی تاریکه؟

- آره هنوز همه چی تاریکه. می دونی؟ برای تو فرقیم نمی کنه. تو هیچ وقت هیچ چی رو نمی بینی، حتی اگه این جا مثل روز روشن بشه.

- ته م، من می بینم. من تو رو می بینم. این صندلی رو. ماهو، اون بلوز قرمزم می دیدم.

- نه توهیچ وقت نمی بینی. اون بلوز انقدر قرمز بوده که تو رو کور کرده. حالا هم خفه شو بذار من بخوابم. من مثل تو نیستم، برای من روز میشه و می خوام شبمو راحت بخوابم.

- یعنی برای من روز نمیشه؟

- برای تو؟ نه برای تو همیشه شبه. همینم از سر تو زیادیه.

- اما م من دلم روز می خواد. دلم روشنایی می خواد. کاشکی لااقل یه کمی می خوابیدم. چرا خوابم نمی بره؟ انگار خواب از چشمام می ریزه. من دلم می خواد بخوابم.

- منم همین جور. حالا ساکت میشی یا نه؟

 

کمی بعد

 

- م...م...خوابی؟ می دونم که خواب نیستی. من می ترسم. میشه صبر کنی تا من خوابم ببره؟

- ...

- م تو بیداری نه؟ تو منو تنها نمی ذاری بخوابی. ببین این کاغذارو می بینی؟ بذار برات بخونم:

          " بنگر اطرافت را: دیگری هست،

            همواره دیگری هست

            برای بر آوردن نفس فرو رفته تو

            برای بلعیدن گرسنگی و چشیدن تشنگی تو

            و برای تمام کردن مرگ نا تمام تو"

ببین، دیدی میگه منم هستم؟ میگه دیگری هست. م میشه نخوابی؟

- ...

- م، اینو که خوندم دوست نداشتی؟

- ...

- م این که من اون بلوز قرمزو دیدم یعنی این که دیگه هیچ وقت نمی تونم بخوابم؟

- ...

- م میشه بیدار باشی؟ می خوای برات یه چیز دیگه بخونم؟ یه چیزی که دوست داشته باشی؟ اون وقت بیدار می مونی؟ بیدار می مونی نه؟ اینو گوش بده:

       " ای کاش در انتظار من می بود، صدای پر مهر چشم به راهی

          در انتهای روز در هم شکسته

          و در آرامش شب نوازشگر"

اینودوست داشتی؟

- ...

- م خوابی؟

- ...

- م نمیشه نخوابی؟ من از تنهایی بیدار موندن می ترسم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم تیر 1386ساعت 16:45  توسط امیر محمد  |