"تابستان امسال پنجاه ساله خواهم شد:
مرگ بی وقفه مرا غارت می کند." بورخس
1- دو انسان به این نتیجه می رسند که زندگی آن قدر لذت بخش هست که نعمت برخورداری از آن را به کس دیگری هدیه کنند.
2- من متولد می شوم پس هستم.
3- فریاد یک نوزاد نو ظهور، او می خواهد وجودش را به تمام تاریخ اعلام کند. آیا او در حافظه تاریخ ثبت خواهد شد؟
4- یکی دیگر، یکی دیگر، او هم این شانس را تجربه می کند.
5- پرتاب شدگی.
6- برای هر انسانی بار ها تولد گرفته می شود و تنها یک بار می میرد. زندگی می خواهد به مرگ بگوید تنها منم که در یاد ها می مانم.
7- تنها یکی از تولد ها و مرگ است که در خاطره تاریخ ثبت می شود. مرگ حق دارد که ادعای زندگی را نپذیرد.
8- مرگ به هیچ وجه امکان من نیست، بلکه " حذف همیشه ممکن آن چیزی است که من می توانم باشم، که خود خارج از امکان های من است." هایدگر
9- بستن چشم ها. اندیشیدن به سال های پشت سر و پیش رو. زندگی کوتاه است. تنها لحظه حاضر است که به چیزی می ارزد.
10- 24 ساله.
11- زمان می گذرد مثل قطره قطره افتادن آب در ظرف کوچکی که اگر پر شود...
12- خوردن. آشامیدن. خواندن. دیدن. حرف زدن. آشامیدن. حس کردن. بودن.
13- چشمانت را ببند و به صدای ارابه هولناک آتشین گوش بده. تمام سیاره ات به دور او می چرخد. سریعتر، سریعتر، سریعتر. لبخند بزن، همه چیز ممکن است خیلی زود تمام شود.
14- " زندگی هر ثانیه اش یک معجزه است." بودا