تبليغاتX
1000Years

1000Years

 

"عشق در نظر من آن است که تو نشتری هستی که من در درون خویش می چرخانم."                        کافکا

 

 

خیلی آرام شروع شد، با سوزشی نا محسوس بین شکم و سینه ام و چند لحظه بعد من احساس تهوعی بسیار شدید کردم. سرم گیج می رفت و قطره های درشت عرق از پیشانیم سرازیر می شدند. پیراهن سفیدم را می دیدم که از خون قرمز شده بود و کاردی را که تا نیمه در بدنم فرو رفته بود. چشم هایم سیاهی رفت و آرام آرام دیگر هیچ چیز ندیدم. با خود فکر کردم که این آغاز پایان است. مثل ظرفی بودم که قطره قطره خالی می شد. روی زمین افتادم نفس هایم تندتر و سخت تر می شد، تند تر و سخت تر. تصویر لرزان دختری را می دیدم انگار که در آب افتاده باشد. دختری با پیراهن قرمز، چنان قرمز که چشمم را می زد. تصویرش محو می شد و می آمد. انگار که به زیر آب می رفت و دوباره بر می گشت. سپس رخوتی عظیم به من هجوم آورد و سال ها خوابیدم. خوابی سنگین و پر از رویا....

من در مقابل آینه ایستاده ام. با پیراهنی سفید با یک  لکه قرمز بسیار بزرگ. چاقویی را به یاد می آورم که در تن من می چرخید، زمانی دور شاید هزار سال پیش، من باید مرده باشم اما هنوز هم از من خون می رود، و کسی سال هاست که از درون آینه به من زل می زند. کسی که نگاهش به من می ماند، اما پیراهنش خونی نیست. نمی دانم مرگ است یا عشق که چون تناسخی شیرین هر بار با من زاییده می شود.

این دخترک زیبا که به سوی من می آید شاید رویایی باشد از پس خوابی هزار ساله. اما رویایی است که می توانم به خاطر آن زندگی کنم. قدم هایش چون مرگ آغاز پایان است. همان قدر زیبا و همان قدر مقدس، و نگاهش...... بازگوی خاموش غم های سالیان. حضوری آشنا دارد در پس بار سنگین فراموشی من. شاید خود عشق است یا شاید خود من. تمام ما به هم رسیده ایم تا این دختر مقدس آفریده شود. تا گام هایش لرزه اندازد، تا با مردگان بمیرد و با زندگان زنده شود. چاقویی است که می کشد و جادویی است که زنده نگه می دارد.

اگر او رویاست، رویایی شیرین است. چه خوب که از خواب بر نخیزم...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 23:11  توسط امیر محمد  | 

 

پروردگار دستانش را برآورد،

که دستان مردمی است که کار می کنند،

و به آنها گفت: بنا کنید شهر را!

و شهر بنا گردید....

پروردگار دستانش را برآورد،

که دستان مردمی است که کار می کنند،

و به آنها گفت: ویران کنید شهر را!

 و شهر ویران گردید......                                                        آستوریاس

 

 

 

آن روز که این بنای خارق العاده سر برافراشت، انسان ها مثل امروز هنوز جاهل تر از آن بودند که عظمت را قدر بدانند. سال ها دقت، نیرو و هنر صرف ساختن آن ستون های بلند، سقف های زیبا و دیوار های کنده کاری شد. این بنا روح داشت، روحی عظیم، روحی بلند پرواز اما نه به بلندای جهالت انسان ها، که مثل روح تمام رویا های حقیقی توسط فرهیختگان دمیده و توسط فرومایگان قربانی شد. قربانی جهالت انسانی وحشی که از دامان یکی از بزرگترین فیلسوفان تاریخ بیرون آمده بود. کسی که از دوردست ها تاخت، جان داد و جان گرفت تا به آنجا برسد. او هم از دیدن این زیبایی مجسم حیران شده بود. همه چیزدقیق و همه چیز زیبا. انسان هیچ وقت  این قدر به خدایان نزدیک نبوده است و این قدر دور... اسکندر فرمان داد که بنا را به آتش بکشند.

در دین هندو آیین قربانی آتش پل ارتباطی انسان با خدایان بود. قربانی ها را در آتش می گذاشتند تا "آگنی" خدای آتش آنها را به خدایان دیگر برساند. "آگنی" هم خدای آتش بود و هم خود آتش. واسطه ای بود که قربانی در آن صورت می گرفت و سپس قربانی ها را با دود خود به آسمان ها می برد و جسم بی جان را به "یاما" خدای مرگ می سپرد.

آن روح عظیم در آتش سوخت، آهسته آهسته نابود شد و فریاد بلندش تمام جهانیان را کر کرد. شعله های آتش زبانه کشید و آن روح بزرگ را از تن جدا کرد. جهالت عظیم قربانی عظیمی را می طلبید. آن روح برای همیشه با "آگنی" به آسمان رفت و آن چه باقی ماند به "یاما" تقدیم شد و بوی مرگ گرفت. با این حال این کالبد بی جان هم به جان چنگ می زند.

آن چه زمانی روح زمانه بود اکنون کالبدی است که هر روز بیشتر می میرد. پارسه در تمام طول تاریخش با جهالت جنگیده است. چه آن زمان که روحش قربانی شد و چه اکنون که کالبدش به یغما می رود. افسوسی دردناک، آن روح بزرگ اکنون جسدی تحلیل رونده در دستان "یاما"ست. چه هنری و چه تداومی در پس این سالیان، و چنین بیهوده...

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 23:35  توسط امیر محمد  |