تبليغاتX
1000Years

1000Years

 

" هنوز هم مرگ هست.

 مردن در هر زمان و در هر جا.

چشم فرو بستن کسی که در روز روشن

روزی که هرگز دیده نشد، روزی چون روز های دگر

که چشمان تو خواهند دید."                                                                 اکتاویو پاز

 

 

حالا دیگر همه چیز تمام شده، پس از سال ها دویدن، پس از سال ها زیر پا گذاشتن. حالا دیگر باد ایستاده، رودخانه ها ساکن شده، حتی آفتاب هم غروب کرده. در این لحظه یک زندگی پایان گرفته. همه چیز متوقف شده و من اینجا ایستاده ام.

همه چیز بسیار ساده است، مثل پایان دادن به یک زندگی بی ثمر، مثل یک خواب بدون رویا، مثل تعبیر یک کابوس. هیچ جیز دیگر نیست به جز این طناب بلند بی ابتدا که از دل آسمان آویزان است. آرام و مطیع، اما بیانگر پوچ بودنی عظیم. همان قدر ساده که بیهوده. چشم ها را خیره می کند و از چیزی بدتر از مرگ خبر می دهد. از سر در گمی و از سال ها دویدن در پی هیچ. ترسم می گیرد از خالی بودن این صحنه بزرگ. از فریاد خاموش این طناب آویزان و از هیچ بودن. هزار سال است که می دوم و هر بار به همین جا می رسم. باز هم فقط منم و دنیا و یک طناب آویزان.

من سقوط می کنم. چرخ می خورم و پایین تر می روم. تمام عمر سقوط کرده ام. حتی آن هنگام که دویدن را آغاز کردم. حتی آن هنگام که به طنابی معلق در آسمان رسیدم. من سقوطی توقف ناپذیرم. با سرعتی سرسام آور به پایین می روم. به این امید که شاید این بارهمه چیزتمام شود. تنها منم و زمین که هر لحظه به من نزدیکتر می شود و بار سنکین تمام سال های سقوط که بر دوش می کشم.

من جسد خودم را می بینم. همین جا کنار من افتاده. در میان این بیابان بزرگ و در زیر این آسمان سرخ من با جسد خودم و طنابی معلق از آسمان تنها هستم. هیچ کس این جا نیست. حتی من هم نیستم. من مرده ام. جسدم همین جا روی زمین است. می خواهم برای خودم گریه کنم اما نمی توانم، می خواهم کمی بنشینم اما نمی توانم. باید دوباره دویدن را آغاز کنم. باید به طنابی دیگر و جسدی دیگر برسم. باید بدوم، باید سقوط کنم.

این جا طنابی آویزان است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 20:41  توسط امیر محمد  | 

 

" زندگی پاندولی است بین خواستن و ملال"                                 بودا

 

سالهاست که هر شب پاندولی را در خواب می بینم، یک پاندول بسیار بزرگ چوبی با سری گرد و صیقلی. آهسته به سوی من می آید ترس برم می دارد انگار که می خواهد مرا با قدرت به دیوار بکوبد اما به نزدیکی های من که می رسد بر می گردد، دوباره آهسته آهسته مسیر عکس را طی می کند. همیشه همین است: سالهاست که هر شب در خواب می ترسم و او هرگز مرا به دیوار نمی کوبد اما ترسش را باقی می گذارد، ترسی فلج کننده. همیشه همین طور است تهدید از برخورد ترسناکتر است.

سالهاست که هر شب خون می بینم. آهسته آهسته از ته راهرویی بلند به زمین می چکد. آن قدر آهسته که مرا از رخوت می کشد.  اما می چکد آرام آرام از جسد انسانی شبیه خودم که از سقف آوییزان است و بی صدا تکان می خورد. سرش را با پارچه ای سفید پوشانده اند، مثل پاندولی است که عقب و جلو می رود. با صدایی هولناک و با تکراری دیر آشنا. فضا را می شکافد و به پیش می رود. اما بسیار آرام. پاندولی که از آن خون می چکد.

سالهاست که هر شب خواب مردی شبیه خودم را می بینم که می خواهد زنی را به خواب ببیند. کسی که فقط مال او باشد. با چشمانی درشت و صورتی غمگین. کسی را می خواهد که در دنیای حقیقی ندیده است. زنی را می بیند که آرام از دور به سوی می آید. بسیار آرام. مثل رویایی غوطهور در هیچ. می خواهد به زن بگوید مه دوستش دارد اما کلمات در هیچ طنین انداز نمی شوند. نا امیدانه زن را می نگرد که به او نزدیک می شود. بسیار آرام. انگار که می ترسد به او برسد. می داند که زن با همان آهستگی از او دور خواهد شد. مردی در میان زمان با هزاران پاندول معلق که آرام آرام حرکت می کنند.

سالهاست که خواب مردی را می بینم که سرش در میان عقربه های ساعتی بزرگ گرفتار است. به حرمی محکوم است که نمی داند چیست. اما می داند که مرگش را عقربه ها رقم خواهند زد. پاندولی آرام در زیر عقربه ها تکان می خورد تا آنها به سوی او بیایند و سرش را در میان چنگال های آهنین خود خرد کنند. عقربه ها آرام آرام حرکت می کنند. بسیار آرام. آهسته تر از هر چیزی که از زمان گردش آنها به یاد می آورد. آرام تر، آرام تر.

... و سرانجام مرگ خواهد آمد چونان رخوتی عظیم که در بر بگیرد و تمام پاندول ها را در فضا معلق نگه دارد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 11:48  توسط امیر محمد  |