" هنوز هم مرگ هست.
مردن در هر زمان و در هر جا.
چشم فرو بستن کسی که در روز روشن
روزی که هرگز دیده نشد، روزی چون روز های دگر
که چشمان تو خواهند دید." اکتاویو پاز
حالا دیگر همه چیز تمام شده، پس از سال ها دویدن، پس از سال ها زیر پا گذاشتن. حالا دیگر باد ایستاده، رودخانه ها ساکن شده، حتی آفتاب هم غروب کرده. در این لحظه یک زندگی پایان گرفته. همه چیز متوقف شده و من اینجا ایستاده ام.
همه چیز بسیار ساده است، مثل پایان دادن به یک زندگی بی ثمر، مثل یک خواب بدون رویا، مثل تعبیر یک کابوس. هیچ جیز دیگر نیست به جز این طناب بلند بی ابتدا که از دل آسمان آویزان است. آرام و مطیع، اما بیانگر پوچ بودنی عظیم. همان قدر ساده که بیهوده. چشم ها را خیره می کند و از چیزی بدتر از مرگ خبر می دهد. از سر در گمی و از سال ها دویدن در پی هیچ. ترسم می گیرد از خالی بودن این صحنه بزرگ. از فریاد خاموش این طناب آویزان و از هیچ بودن. هزار سال است که می دوم و هر بار به همین جا می رسم. باز هم فقط منم و دنیا و یک طناب آویزان.
من سقوط می کنم. چرخ می خورم و پایین تر می روم. تمام عمر سقوط کرده ام. حتی آن هنگام که دویدن را آغاز کردم. حتی آن هنگام که به طنابی معلق در آسمان رسیدم. من سقوطی توقف ناپذیرم. با سرعتی سرسام آور به پایین می روم. به این امید که شاید این بارهمه چیزتمام شود. تنها منم و زمین که هر لحظه به من نزدیکتر می شود و بار سنکین تمام سال های سقوط که بر دوش می کشم.
من جسد خودم را می بینم. همین جا کنار من افتاده. در میان این بیابان بزرگ و در زیر این آسمان سرخ من با جسد خودم و طنابی معلق از آسمان تنها هستم. هیچ کس این جا نیست. حتی من هم نیستم. من مرده ام. جسدم همین جا روی زمین است. می خواهم برای خودم گریه کنم اما نمی توانم، می خواهم کمی بنشینم اما نمی توانم. باید دوباره دویدن را آغاز کنم. باید به طنابی دیگر و جسدی دیگر برسم. باید بدوم، باید سقوط کنم.
این جا طنابی آویزان است.
