" ناقوس مرگ؟ ناقوس مرگ؟ اما کسی نمرده است!" فلیکس تیمرمانس
صدای نفس نفس می آید و صدای کشیده شدن فلز روی فلز. انسانی در حال مرگ است، آخرین ذرات وجودش را صرف کشیده چاقویی با تیغه شکسته بر روی سطح سخت سنگ های این غار می کند. تنها چند قطره آب می تواند م را نجات دهد. چتد قطره آب و باز دوباره از ابتدا خوردن، خوابیدن نوشیدن و همه کارهای دیگر زندگی. م تشنه است و از بالای سر او صدای آب می آید، از پشت سنگی بزرگ که در مقابل تمام زندگی او ایستاده است.
صدای نفس نفس می آید. تا چند ساعت دیگر حرکت این چاقو بر روی این سطح سخت متوقف می شود و دیگر هیچ صدایی به گوش نمی رسد به جز چکیدن قطرات آب. م می اندیشد که نمی تواند اینجا تمام شود. تمام این سال ها و تمام این بودن، نمی تواند به اینجا ختم شود. انگار که تمام عمر به دور این صحنه می چرخیده، هر بار به دور دایره هایی موهوم چرخیده تا بالاخره به آخرین دایره رسیده و حالا در این گرداب ساکن در حال غرق شدن است. صدای قطره های آب می آید، زندگی م آرام آرام در حال چکیدن است.
صدای نفس نفس می آید: انسانی در تقابل با مرگ خویش. شمارش معکوس ساعت ها و ثانیه ها که از سال ها قبل آغاز شده بود، این آغاز پایان است. این انتهای گردش است، در این دوایر متحد المرکز منتهی به مرگ. حرکات این چاقوی شکسته آخرین حرکات این غریق تنها هستند و آرزوهای دست نیافتنی، آخرین تفکرات او. از داخل غار صدای آب می آید و بوی مرگ: م در حال غرق شدن است.
صدای نفس نفس می آید و فریاد های هیستریک: م در حال محو شدن است. با هر قطره آب شفاف تر می شود. او را زمانی م می خواندند، زمانی بسیار دور. او هرگز وجود نداشت، رویایی بود که هرگز به خاطر نخواهد آمد. م دیگر طاقت ندارد. فریاد می کشد، فریادی کر کننده به اندازه تمام لحظه های پایان یافته و تمام رویاهای نیمه کاره، به اندازه تمام خاطرات نرسیده و تمام تمام خیالات دوردست: به اندازه یک زندگی نا تمام.
...چند ساعت بعد تنها صدای آب می آید، سیل تمام شهر کوچک م را با خاک یکسان کرده است.
