تبليغاتX
1000Years

1000Years

 

" در تجربه هنر باید یباموزیم که چگونه به طریقی خاص دل مشغول اثر شویم. چه بسا این یگانه طریقی باشد که به ما باشندگان برای بر قرار کردن پیوندی با آن چه ابدیتش می خوانیم ارزانی شده است."                                              گادامر

 

 

باز هم این صدای وحشتناک در گوش های من می پیچد، دیگر فراموش کرده ام که صدای شوم ناقوس مرگ است یا صدای دلنواز کلاویه ها. فرقی هم نمی کند، هر چقدر هم که زیبا باشد همیشه فقط پیام آور مرگ است. حالا دیگر صدای پیانو قطع شده، تنها  صدای  گریه نوازنده اش را می شنوم، گریه ای خشک، از سر نا امیدی، مثل  گریه ای بر مزار عزیزی، گریه ای بر مزار خود.

او را به خاطر می آورم. روزها اینجا پشت این پیانو می نشست، هیچ صدایی از پیانو بیرون نمی آمد اما او خسته نمی شد. او مثل هیچ کدام آنها نبود برای شنیدن صدای زندگی یا آگاهی از مرگ نمی نواخت. او می نواخت تا خیال را واقعی کند، می نواخت  تا از زندگی چیز زیباتری بسازد اما هرگز هیچ  صدایی از پیانو بیرون نمی آمد. او مردم را می دید که از شهر های دیگر می آمدند دست هایشان را روی پیانو می گذاشتند و به محض شنیدن صدای آن گریه می کردند. او اما عاشق پیانو بود.  دست هایش را می دیدم که به سرعت روی کلاویه ها حرکت می کردند، چهره اش را می دیدم  که از احساس منقبض می شد اما هرگز صدایی نمی شنید. 

 تنها پیانوی شهر من همیشه فقط یاد آور مرگ بود. هر چقدر هم که کلاویه ها را محکم فشار می دادی هیچ فرقی نمی کرد: از این پیانو فقط زمانی صدا بیرون می آمد که مرگ نوازنده آن نزدیک می بود.

 انسانهایی را دیده بودم که با لبخند از پشت آن بلند می شدند و عده ای هم گریه کنان . مریض هایی را دیده بودم که از شهر های اطراف به شهر من می آمدند تا لحظه ای پشت این پیانو بنشینند، فقط یک لحظه، به قدر فشار دادن یک کلید و اطمینان از دوری  مرگ.  و حالا او را می دیدم، پس از سالها بالاخره صدای پیانو را شنیده بود اما حالا دیگر نمی توانست بنوازد، به این سوی پرچین آمده بود به دنیایی که در آن خیال کردن ممکن نبود. به نقاشی می مانست که پس از سال ها بومی برای کشیدن پیدا کرده بود اما حالا دیگر نمی توانست چیزی بکشد یا خواننده ای  که فریادش خاموش بود و هیچ صدایی از دهانش بیرون نمی آمد. مرگ حقیقی تر از هر خیالی بود، همه چیز را شسته و با خود برده بود.

او را می دیدم که می نواخت و اشک می ریخت هنوز چند ساعتی فرصت داشت و می خواست با مرگ مبارزه  کند. به اندازه همه زندگیش نواخت، انگار می ترسید که پیش از تمام شدن آهنگ هایش بمیرد. صدای آهنگ هایی را شنید که هرگز نشنیده بود و آهنگ هایی ساخت که هرگز ساخته نشده بود. او می خواست مرگ را پشت سر بگذارد. هر آهنگی که می نواخت شفاف تر و محو تر می شد. اما به نواختن ادامه می داد، با همه وجود باقیمانده اش نواخت تا کاملا محو شد. آخرین آهنگ را  که می نواخت دیگر او را نمی دیدم و بعد دیگر هیچ صدایی نمی آمد. هیچ کس پشت پیانو نبود و هیچ صدایی هم به گوش نمی رسید: او جزئی از آن تالار قرمز و آن پیانوی بزرگ مشکی شده بود.

سال ها از این حادثه می گذرد و من انسان ها را می بینم که هر روز پشت این پیانو می نشینند، پیانویی که انسان ها دیگر برای آگاهی از مرگ  کلاویه های آن را فشار نمی دهند در سرزمینی که انسان ها ترجیح می دهند به خیال هایشان جان ببخشند تا این که با مرگشان زندگی کنند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 16:27  توسط امیر محمد  | 

 

" تو نامی را که به تو داده اند می دانی، تو نامی را که داری نمی دانی"

 

 

 

از روزی که فرناز عزیز من را به بازی شب یلدا دعوت کرد، بیش از آن که درباره چیزهایی که می خواهم بنویسم فکر کنم به انگیزه چنین بازیی فکر کرده ام. ویلاگ نوشتن دست کم برای من جایی بوده برای فراموش کردن شخصیت موجود و زندگی در قالب شخصیت های نا موجود. نوشتن دری بوده به سوی جاودانگی و از یاد بردن فنا پذیری وحشتناک انسان ها. عادت کرده ام که نوشته های شخصیت های مجازی را بخوانم،  با شخصیت های مجازی حرف بزنم و خودم هم لحظاتی خاطراتم را فراموش کنم، به آن سوی پرچین  بروم و مجازی باشم.  نوشتن نوعی جاودانگی است و به قول بورخس "... چنان چه فناناپذیری را به من عرضه می دارند، مرا از موهبت فراموشی هم برخوردار سازند".

اما بازی شب یلدا ناگهان شخصیت های مجازی  را عریان می کند. آن ها حقایقی را در باب خودشان آشکار می کنند و حقیقت سرد است، مثل یخ به دست می چسبد و دیگر در همه زمان ها قسمتی از شخصیت  مجازی را بازگو می کند. حقیقتی است که در قالب رویا وارد می شود و شاید تاب ماندن درون رویا را نداشته باشد. حالا دیگر اندکی حقیقت در کنار رویا وجود دارد (مثل همه رویاهای  دنیا) و این شاید حتی تعبیر رویا ها را دشوارتر کند. قرار دادن شخصیت های حقیقی در کنار شخصیت هایی که هرگز وجود نداشته اند  شناخت رویا ها را باز هم پیچیده ترمی  کند. این گونه نوشتن از خود مرا به یاد نقشی می اندازد که می کوشد از تابلو بیرون بیابد یا نویسنده ای که فصلی از کتاب را به نوشتن درباره خود اختصاص می دهد. این فصل هم مثل بقیه فصول، رویاست و این هم مثل آنها از یک دروغ بزرگ و صد ها راست کوچک تشکیل می شود.

 

1-  سعی می کنم که شبی 1 ساعت از وقتم را پای صفحه شطرنج بگذرانم، نزدیک به 9 سال است که بازی می کنم و هنوز عاشق آن لحظه ای هستم که باید از بین صد ها حرکت، یکی را انتخاب کنی. وقتی که تمام حرکات یک بازی را از اول تا آخر نگاه می کنی فقط یک چیز است که اهمیت دارد: یافتن حقیقت، و اگر یافتن حقیقت در دنیای کاملا منطقی شطرنج انقدر سخت باشد پس در دنیای حقیقی واقعا غیر ممکن است.

2- انتخاب بهترین فیلم ها را با این که یکی از سرگرمی های  مورد علاقه من است چندان کار درستی نمی دانم با این حال از فیلم های  مورد علاقه ام به 10 تای زیر اشاره می کنم:

Scent of a Woman, The Sea Inside, Lost Highway, Mulholland Drive, Memento, Machinist, Shining, Amelie, Irreversible, Run Lola Run

3- همین توضیحات در مورد کتاب ها هم صدق می کند با این حال از کتاب های مورد علاقه ام می توانم به 10 تای زیر اشاره کنم:

1000 تو های بورخس و کتابخانه بابل (خورخه لوئیس بورخس)- 60 داستان (دینو بوتزاتی)- خنده در تاریکی (ناباکف)- جاودانگی و والس خداحافطی (میلان کوندرا)- بیگانه ای در دهکده (مارک تواین)- کشور آخرین ها (پل استر)- آئورا (کارلوس  فوئنتس) و جنگ آخر زمان (ماریو بارگاس یوسا). البته علاقه زیادی به مطالعه در مورد نقد ادبی و مکاتب ادبی دارم که کتاب های مربوط به این موضوعات را در لیست بالا فاکتور گرفتم.

4- مضامین مورد علاقه من رویا، زمان، جاودانگی، تقارن، وجود و... هستند.

5- از 9 سالگی با افراد بزرگتر از خودم هم کلاس بوده ام  و این مساله باعث یک اتفاق بسیار جالب در زندگی من شده است: از همان تاریخ به بعد تقریبا هیچ دوستی که از خودم کوچکتر باشد نداشته ام.

 

من متاسفانه 5 وبلاگ نویس  که به آنها لینک داده نشده باشد سراغ  ندارم، به عنوان تنبیه تا پست بعدی یک لنگه پا گوشه وبلاگم می ایستم!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 1:16  توسط امیر محمد  |