" زادن یعنی محکوم شدن به مرگ در مدتی نا معین" ویکنور هوگو
- ما همه مرده ایم. سال ها پیش، سال ها پیش از آن که تو به وجود بیایی. شاید صورت های ما با تو فرقی نداشته باشد اما تو زنده ای و ما حضور زنده ها را تحمل نمی کنیم. می توانی خودت را بکشی یا تمام ثانیه های باقی مانده ات را در حال فرار باشی.
... و من دومی را انتخاب کردم. من با آنها هیچ فرقی ندارم. همان صورت بی رنگ و همان چهره بی حالت. نمی دانم از کجا فهمیده اند که من زنده ام. اما می دانم که باید تمام لخظات باقی مانده ام را در حال فرار باشم. سال هاست که در حال فرارم. هرگز به هیچ آدم زنده دیگری برخورد نکرده ام، یا وجود ندارند یا این که مثل من در حال فرار هستند.
مرده ها آسوده ترند. آرام نشسته اما در کمین اند. شاید بتوان از آنها فرار کرد اما نمی توان آنها را حس نکرد. زمانی را به یاد می آورم که 6 میلیارد زنده و صد ها میلیارد مرده در کنار هم زندگی می کردند. زنده ها همیشه در اقلیت بودند، اما می توانستند زندگی کنند چون مرده ها را احساس نمی کردند. فرار از لحظه ای شروع می شود که آنها را احساس کنی، ترس از آن پل نامرئی که تو را به آن اکثریت پیوند می دهد. آیا رفتن به جمع آنها انقدر ترسناک است؟ نمی دانم اگر همه عمرت را در حال فرار باشی لحظه ای می رسد که دیگر آرزوی آرامش مرده ها را می کنی.
