When someone stands in the light but does not give it out, then a shadow is created
1- سايه هاي تنها موجودات بدبختي هستند. جسمي وجود ندارد كه آنها را حمايت كند. تمام عمر به آرامي گاهي با اضطزاب، گاه با اميد و گاه با وحشت به دنبال آن وجود نداشته مي گردند. سايه ها از نور به وجود مي آيندؤ اما اگر جسمي وجود نداشته باشد سايه ها دائم در هراسند. اگر نور بتابد آنها را نابود خواهد كرد. تابش نور بر روي سايه ها انعكاس ديگري را باعث نخواهد شد. اما اگر خود جسم هم سايه اي بيش نباشد آن گاه چه خواهد شد...؟
2- امشب بالاخره پيش او رفتم. منتظرم بود، مدتها بود كه منتظرم بود. آرام مي نشست، خيره به جلو نگاه مي كرد و دقيقه ها را براي ديدن من مي شمرد. رفتنم را نديد. فقط ناگهان آنجا بودم. روي تخت نشسته بود و به جلو نگاه مي كرد. شمعي روي ميزش روشن بود و سايه اش روي ديوار افتاده بود و مي لرزيد. كنارش نشستم. شايد حضورم را احساس كرد، شايد هم انعكاس چهره ام را در پنجره ديد. هر چه كه بود از جايش تكان نخورد. تندتر نفس كشيد و آرام آرام قطره هاي عرق روي پيشانيش نقش بست. آرام به او گفتم: ” بهتر است همين حالا تمامش كنيم...“
3- " نزد من بود. امشب نزد من بود. مرگ را مي گويم. به من گفت: ” بهتر است همين حالا تمامش كنيم...”. او را نديدم، اما سرمايش را حس كردم و صدايش...چه طنيني داشت، تا مغز استخوانم نفوذ كرد. چه يكنواخت، چه معمولي! هرگز احساس ياسي سردتر و پست تر از اين تجربه نكرده بودم..."
