تبليغاتX
1000Years

1000Years

 

When someone stands in the light but does not give it out, then a shadow is created

 

 

1-  سايه هاي تنها موجودات بدبختي هستند. جسمي وجود ندارد كه آنها را حمايت كند. تمام عمر به آرامي گاهي با اضطزاب، گاه با اميد و گاه با وحشت به دنبال آن وجود نداشته مي گردند. سايه ها از نور به وجود مي آيندؤ اما اگر جسمي وجود نداشته باشد سايه ها دائم در هراسند. اگر نور بتابد آنها را نابود خواهد كرد. تابش نور بر روي سايه ها انعكاس ديگري را باعث نخواهد شد. اما اگر خود جسم هم سايه اي بيش نباشد آن گاه چه خواهد شد...؟

2-  امشب بالاخره پيش او رفتم. منتظرم بود، مدتها بود كه منتظرم بود. آرام مي نشست،  خيره به جلو نگاه مي كرد و دقيقه ها را براي ديدن من مي شمرد. رفتنم را نديد. فقط ناگهان آنجا بودم. روي تخت نشسته بود و به جلو نگاه مي كرد. شمعي روي ميزش روشن بود و سايه اش روي ديوار افتاده بود و مي لرزيد. كنارش نشستم. شايد حضورم را احساس كرد، شايد هم انعكاس چهره ام را در پنجره ديد. هر چه كه بود از جايش تكان نخورد. تندتر نفس كشيد و آرام آرام قطره هاي عرق روي پيشانيش نقش بست. آرام به او گفتم: ” بهتر است همين حالا تمامش كنيم...“

3- "  نزد من بود. امشب نزد من بود. مرگ را مي گويم. به من گفت: ” بهتر است همين حالا تمامش كنيم...”.  او را نديدم، اما سرمايش را حس كردم و صدايش...چه طنيني داشت، تا مغز استخوانم نفوذ كرد. چه يكنواخت، چه معمولي!  هرگز احساس ياسي سردتر و پست تر از اين تجربه نكرده بودم..." 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 8:55  توسط امیر محمد  | 

"قابیل: به من بیاموز شاد یا غمگین چگونه در انتظار جاودانگی باشم.

شیطان: تو خود پیش از دیدار من دانسته بودی.

قابیل: چگونه؟

شیطان: با رنج کشیدن."                

 

                                                                                    بایرون

 

 

آن چه که م را می ترساند زندگی در دنیایی پر از خودش نبود. او از بی زمانی می ترسید.

م در دنیایی از آینه های متحرک زندگی می کرد. در دنیایی که همه م بودند. صدها یا شاید هزاران م که احتمالا به غیر از او همه از وجود هم بی اطلاع بودند. م از زندگی در دنیایی از خودش نمی ترسید اما زمان را گم کرده بود.

م همیشه در حال فکر کردن بود.از خودش می پرسید که آیا انسان های جدید آفریده می  شوند یا از جایی در گذشته آمده اند و او در حال نگاه کردن به م هایی است که از نقاط مختلف تاریخ جمع آوری شده اند. به این مساله فکر می کرد که تا به حال به غیر از خودش چند نفر را حقیقتا شناخته است، و اگر خودش را هم می شناخت پس چرا انسان های دیگر انقدر برای او نا آشنا بودند؟ مگر در دنیایی از م ها زندگی نمی کرد؟

م نمی دانست که چرا زندگی کردن در دنیایی از خود این قدر تحمل ناپذیر است. او که این همه زندگی در میان انسان های دیگر را تجربه کرده چطور نمی تواند زندگی با م ها را تحمل کند؟ م ها هم به اندازه سایر انسان ها  بی زمان و سرگردان به نظر می رسیدند. اما او نمی توانست خودش را تا ابد تحمل کند.

فرار از چنگال ارابه شتابان بیش از هر کس برای خود فراری خطرناک است: ارابه به هر حال به راه خود ادامه می دهد اما آیا قراری می تواند بدون قرار کردن زنده بماند؟ م مطمئن بود که نمی تواند. او به جهالت آنان که از مرگ می هراسند می خندید، اگر این صیاد نا خوانده نبود چگونه دوام می آوردند؟ آن چه که این م ها را غریبه می کرد تفاوت آنها روی محور بی سر و ته زمان بود. اگر این تفاوت نبود همه م های تاریخ همواره یک نفر بودند.

آن چه که هر بار م را به فکر خودکشی می انداخت،  اعتقاد به این بود که هر کس در این دنیا انسان خوبی باشد بعد از مرگ خدای دنیای دیگری خواهد بود. او باز هم دنیایی ساخته بود که طاقت زندگی در آن را نداشت، دیگر نمی توانست در میان م های بی زمان زندگی کند، رفت تا شاید دنیای دیگری بسازد. دنیایی که از آن چه این بار در آن زیسته بود زیباتر باشد.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 22:39  توسط امیر محمد  | 

 

؛ به اولين كرمي كه بر كالبدم افتاد...؛                               ماشادو د آسيس

 

من اينجا هستم، زير اين خروار ها خاك، همان كه هر روز دعا مي كنيد بقاي عمر شما باشد. من اينجا هستم، پيچيده در اين كفن سياه و سفيد، خوراك حاضر و آماده صدها كرم سقيد ريز و درشت. آماده تجزيه و احتمالا مفيد تر از زماني كه چند متر بالاتر بر روي زمين زندگي مي كردم. من زنده نيستم، مرده اي هستم در حال يادآوري، در اين لحظات كوتاهي كه صداي آن فرياد بي امان پس از مرگ را نمي شنوم.

من اينجا هستم، در ميان ريشه هاي گرسنه و جستجوگر گياهان. جنازه اي را مي بينم در دستان مادرم. دارد گريه مي كند، در غم پسري كه نبود و نخواهد بود. در غم هرگز. دانه هاي شيشه اي را مي بينم كه از چشم ها پايين و از گونه ها بالا مي روند. مادرم. دارد گريه مي كند. با من اما حرف نمي زند، نمي دانم، شلوغ است شايد. پيش از او پدر هم با من حرف نزد، دهانش را باز كرد اما صدايي خارج نشد يا من نشنيدم، نمي دانم ديگر دير بود شايد. اين هيچ متحرك به جاي اولش باز گشته بود و پدري را مي ديد، با جنازه اي در دست  و غمي عظيم در دل. آرام ناله مي كرد او هم در غم هرگز. ديگر دير بود شايد...

من اينجا هستم، پيچيده در كفني سياه و سفيد. هيچ وقت نفهميدم كه آيا واقعا زنده بودم و حالا هم نمي دانم كه آيا مرده ام يا نه. شايد بايد از اين كرمها بپرسم كه انگار از لحظه تولد تا به حال به خوردن من ادامه مي دهند. يا از اين فرياد؟ آخر او هم از لحظه تولد در ذهنم مي پيچيد. تمام اين سالها چه بودم؟ جولانگاه اين فرياد؟ يا خوراك اين كرمها؟ در تمام اين سالها يك هيچ گستاخ بودم در ميان اين هستها؟ مثل خط سياهي روي سطح سفيد؟

من اينجا هستم، يك هيچ كه به انتظار جدا شدن حروفش نشسته است. يك هيچ بزرگ كه حتي نبودنش هم باري بر دوش دنيا بود. فريادي بي انتها كه هرگز از من بيرون نرفت.

نمي دانم، ديگر دير بود شايد...

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 23:49  توسط امیر محمد  |