تبليغاتX
1000Years

1000Years

"وقتی رویا ها آدم را خداوندگار زمان و مکان می کنند این ناراحتیها و رویداد ها چه ارزشی دارند؟"                                    یوستین گوردر

 

 

من تو را مي فهمم. با همين تنها احساس باقي مانده ام تو را حس مي كنم. تو متعلق به آن دنياي ديگر هستي، جايي كه انسانها را تنها با يك حس مي توان فهميد. جايي كه مي توانم به چهره ات نگاه كنم و همه چيز را قبل از آن كه حرفي بزني بفهمم. جايي كه واقعي نيست اما وجود دارد، تو هم وجود داري بيش از هر كس و هر چيز ديگر.

من تو را مي فهمم. آن انسان مه آلود هرگز نبوده را در اين دنياي روياهاي نا تمام. دنيايي كه براي فهميدنش به اين جاسوسهاي پنج گانه نياز نيست. دنيايي گاه هراس آور و گاه لذت بخش و با ابهامي دوست داشتني. تو از پس زندگي روزمره آمده اي، آرام هستي و مهم تر از آن قابل درك، من را از اين دنيايي كه در آن زندگي مي كنم جدا كرده اي. من پرواز كرده ام و دنياي ديگري را ديده ام كه در آن وقايع بدون آن كه اتفاق بيفتند وجود دارند. دنيايي كه در آن كسي را دوست دارم. کسی كه بدون آن كه وجود داشته باشد معني دارد.

حالا ديگر هيچ كس در اين دنياي پایین دوست داشتني نيست. پشت هر حركتشان راز ترسناكي نهفته است كه من را هر دم به سقوط نزديك تر مي كند. لبخندهاشان ترسناك و گريه هاشان تظاهر است. همه آنها بيرون من هستند. من در دنيايي زندگي مي كنم كه به هيچ چيز آن دسترسي ندارم. نه تنها آدمهايش بلكه اشيا و اتفاقاتش هم از من دورند. حتي خود تو هم در اينجا از من دوري.

به راستی کدام یک از اینها خیال است: این دنیایی که همه چیزش از من بیگانه است یا تویی که انقدر به من نزدیکی؟ یا شاید خودم هم خیال کس دیگری هستم؟

اما هیچ کدام از اینها اهمیت ندارند. من با تو  زندگی می کنم اگر تو هم خیال هستی پس من هم خیالم و اگر من خیال باشم تمام این آینه های متحرک اطراف من هم....

آفریده دوست داشتنی من خيالت را هيچ كدامشان نمي توانند از من بگيرند. كاش هيچ وقت از اين خواب بر نخيزم.  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر 1385ساعت 23:31  توسط امیر محمد  | 

؛ آيا خود DNA هم يك اسطوره است؟؛                                          ژان بودريار

 

 

من تركي هستم در ديوار. سالها است كه در اين ديوارم، انقدر طولاني كه انگار از اولين روز وجود اين ديوار من هم وجود داشته ام. من تركي هستم در اتاق خواب پيرمردي محتضر. به پيرمرد نگاه مي كنم و كودكي را به ياد مي آورم كه تبديل به اين پيرمرد شد.

من تركي هستم در ديوار و همان طور كه همه مي دانند تركها اصلا وجود ندارند. آنها جايي هستند كه ديوار نباشد و اين همان مفهوم آشناي هيچ است. وقتي كه هيچ هستي، هيج آرزو يا هيچ ترسي نداري خيلي آسانتر مي تواني همه چيز را نگاه كني. اما هيچ ها آنقدر ها هم كه به نظر مي آيد تهي نيستند، آنها مشغول جذب كردن آن چيز عجيبي هستند كه تفاوت ميان آنها و زنده هاست. به آرام تمام شدن شعله در اثر تمام شدن اكسيزن مي ماند و آن نويسنده اي را به ياد مي آورد كه پيش از مرگش نتوانست سيگارش را تمام كند، چون گاز همه جا را پر كرده بود.

اين پيرمردي كه اينجا خوابيده نيمه جان است. شايد بتوانم بگويم كه نيمي از وجودش پيش از آن كه خودش بداند به من پيوسته است. بر روي تختي كثيف دراز كشيده و گاهي به سختي تكان مي خورد: او يك پا ندارد. پيرمرد دارد جان مي كند، گاهي هم به اين سمت مي چرخد و ديوار را نگاه مي كند. اما او هم تركي در ديوار را چندان جدي نمي گيرد، آخر تركها اصلا وجود ندارند.

تركها فريادهاي ناشنيده ديوارند. آنگاه كه ديوار از بودن خسته مي شود و مي خواهد همان بشود كه بود. تركها  فريادهاي بلندي هستند كه فقط در ميان ديوار ها شنيده مي شوند. تركها هيچ اند، اما هيچ هاي خطرناكي هستند. آنها مي خواهند باشند. وقتي ديواري فرو مي ريزد، اين تركها هستند كه وجود مي يابند. همه آنهايي كه از وجود فرار مي كنند نمي دانند كه هيچ ها بارهاي سنگين تري از هست ها هستند. همه آنها مثل اين پيرمردي هستند كه اين جا دراز كشيده. چند لحظه ديگر او هم تركي در ديوار خواهد بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 23:15  توسط امیر محمد  | 

 

" آنان نه آگاهی خود که جسم خویش را ترک می گویند خاکسترشان همواره و هنوز آگاه خواهد بود. آنها غبار خواهند شد اما غباری از عشق."              فرانسیسکو کودرو

 

 

باز هم بیدار شدی. بدون این که حتی یک لخظه هم خوابش را دیده باشی دوباره بیدار شدی. حالا من باید صبر کنم تا تو دوباره بخوابی. باید هر طور شده کاری کنم تا تو خوابش را ببینی.

باز هم بیدار شدی. چقدر تلاش کردم که یک دقیقه خوابش را ببینی. چقدر در ذهنت خواندم. چقدر صبر کردم. چقدر خواهش کردم. اما تو که صدای من را نمی شنیدی. خواب تمام اتفاقات روزمره ات را دیدی. با تمام انسانهایی که دلت می خواست حرف زدی. انسانهایی را که هرگز ندیده بودی در خواب دیدی. اما عشق من را حتی یک لحظه هم ندیدی.

آخر می دانی من یک روحم. فکر می کنم 12 سال باشد که مرده ام. الان نزدیک 3 سال است که دارم هر شب روی ذهن تو کار می کنم تا شاید برای یک دقیقه هم که شده خوابش را ببینی. باور کن که دیگر دارم صورتش را فراموش می کنم. دیگر یادم نیست که چطور حرف می زد چطور راه می رفت. دیگر چشمهایش را دارم فراموش می کنم. آن چشمهایی که تمام زندگی من بودند جالا تمام مرگ من شده اند. تمام لحظاتم را پر کرده اند. نمی توانی یک لجظه خوابشان را ببینی؟ نمی توانی یک لحظه به آنها فکر کنی؟ تو که این همه خوابهای معمولی می بینی. این همه خوابهای بیهوده و این همه خوابهای اروتیک می بینی. نمی توانی یک دقیقه خواب عشق من را ببینی؟ من که خودم دیگر نمی توانم تصور کنم. من که دیگر وجود ندارم. شاید یک لحظه آن چشمها را در خواب تو ببینم. فکر نمی کردی مرده ها هم دلشان تنگ بشود؟ ولی مساله اصلی دلتنگ شدن نیست. مساله اصلی این است که من دیگر نمی توانم او را تجسم کنم. دیگر نمی توانم چشمهایم را روی هم بگذارم و کسی را که این همه دوستش داشتم ببینم. آن چشمهای درشت و آن صورت زیبایش را دیگر نمی توانم به خاطر بیاورم.

من دیگر نمی توانم فکر کنم. نمی توانم خواب ببینم. اگر زنده بودم می گفتم که حاضرم همه چیزم را به تو بدهم تا فقط یک لحظه خوابش را ببینی. اما من هیج جیز ندارم که به تو بدهم. من دیگر نیستم. من تمام شده ام. تو که می توانی یک لحظه به او فکر کن. یک لحظه خوابش را ببین. فقط یک لحظه از خوابهایت رابه من بده. بگذار چشمهایش را یک لحظه با خودم به این طرف بیاورم. بگذار چشمهایش یک لحظه قعر این چاه را روشن کنند. بگذار یک لحظه چشمهایش این وجود از دست رفته را به یاد زندگی بیندازند. یک لحظه او را برای من خواب ببین. بگذار چند ساعت به راحتی مردگی کنم.

 

فقط بگذار من یک لحظه چشمهایش را ببینم.   
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 23:6  توسط امیر محمد  | 

" و ماییم که همان فروغی را می افروزیم که به ما اجازه می دهد سایه را سایه بخوانیم."                                                                         فوئنتس

 

م يك انسان معمولي نيست. او هرگز يك انسان معمولي نبوده است. م به هر كاري كه دست مي زند موفق است. او مي تواند در صورت لزوم قاتل، قديس، دزد، فيلسوف يا همه اينها با هم باشد. او مرد چهار شانه اي است، چهره مناسب و قد بلندي هم دارد. اما از اين مسائل مطمئن نيست.  چطور می تواند مطمئن باشد؟ او تا به حال خودش را در آينه نديده است. همه اينها را به او گفته اند، م نمی تواند خودش را در آينه ببيند.  

الف اما يك انسان معمولي است. هيچ وقت چيزي بيش از اين نبوده است. او چيز زيادي از زندگي نمي خواهد اما همين هم از او دريغ مي شود. گاهي از خودش مي پرسد كه آيا كاري در اين دنيا هست كه بتواند آن را درست انحام دهد؟ كاري كه فقط براي او ساخته شده باشد و او بتواند تا آخر عمر فقط همان کار را انجام دهد. الف بارها در طول زندگيش به آينه نگاه كرده و هر بار همان موجود را ديده است: همان انسان كوتاه قد با شانه هاي افتاده و چشماني درشت اما بي حالت. همانی که هیچ وقت هیچ کاری از او ساخنه نیست.

الف بسيار غمگين است. او هرگز نتوانسته مانند دیگران زندگی کند. مي داند كه به درد هيچ كاري نمي خورد. او مي خواهد خودش را بکشد. فكر مي كند كه با ابن كار مي تواند با دنيا مقابله كند. ديگر نمي خواهد مورد تمسخر قرار بگيرد. مي خواهد از حقيقت، دروغ، تخيل، تصميم و همه اينها راحت شود. م در كنار الف راه مي رود. اما نمی تواند الف را از اين كار منصرف كند. الف دائما حرف می زند و به او توجه ندارد، از اينها گذشته م متعلق به دنياي ديگري است و مي تواند همه كارهايش را خوب پيش ببرد. در نتیجه حتی اگر حرف هم بزند فایده ای ندارد.او نمي تواند الف را درك كند.

م و الف به يك رود بزرگ رسيده اند، اينجا همان جايي است كه الف مي خواهد خودش را غرق كند. او نگاهي به آب مي اندازد و شبح نا معلومی از خودش را مي بيند.  م هم به آب نگاه مي كند، اما طبق معمول تصويري از او وجود ندارد.الف به تصویر خودش در آب نگاه می کند. تصویر مبهم او گول زننده است و الف را به آن نا معلوم پیش رو امیدوار می کند. او چشمانش را می بندد و با خاطره هایش وداع می کند. نفس عميقي مي كشد و خودش را در رود مي اندازد، چند دقيقه بعد م هم مانند خالقش وجود نخواهد داشت.  

+ نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 23:8  توسط امیر محمد  |