تبليغاتX
1000Years

1000Years

او که نمی دانست. نمی خواهم روزمرگی و ابتذال آخرین روزهای عمرم را بر هم زند. از این می ترسم که مرگ چیزی عامیانه و معمولی در خود داشته باشد. مرگ باید برای من بیگانه و نادر باشد.                                     توماس مان                               

 

 

 

                                     Suicide Room

 

Like every other thought this one began with a slight remark. One of his old friends had gone to suicide room. At that time the man didn’t know what suicide room is, it was like a bridge between him and all the things he had lost. He could remember the friend. He has gone to that bloody room after years of bearing his wretched life. Once he was happy, satisfied and full of life, of which he was empty now. Probably it was beckoning of death-not being bored from life- which made the friend kill him self. The man then remembered that there was a time that he liked his life but it seemed light years away now. Mankind with his fragile body and foolish stupid thoughts was a suicide room him self, and the world was full of these mobile rooms.

He had searched all his life he doesn’t know what, but he knows that he hasn’t gained anything anytime. May be his friend had not found anything too, but he had procured something and that was being free from this craving searching. Like all the other people they were little cracks in a very big destroyed wall. It was a volunteer martyr like death-if these words have a meaning after entering this room.

He could hear his footsteps going upstairs towards the suicide room. It was like reaching the last step of a ladder leading nowhere. Suicide room and some other rooms were in an ordinary lobby. Lobbies like this he had passed thousands of times in his life.

A brown door on which the words suicide room was printed and there was a notice beneath the words:

 

The death volunteer should drop the last body in the hole at the end of the room and then comeback to the location of the body. There is not much pain and death will happen rapidly

 

The man had nothing to think about, he had not gained anything in his life he could lose by death. His life was like an empty hole and every moment was like a hammer striking at his head. Here was the end of all daily habits and the start of something else, maybe something better. What did Dante say? Leave your hopes and ambitions and come in. he opened the door.

It was a big dark room in which the beam of the outside light had made a change: thousands of rats were running everywhere and some of them were eating something. There was his friend’s body on the floor. It didn’t have anything from knee down and it was blood allover his hands, chest and face.

He had a panic when he imagined that his body would be like this after his death, but there was the end of all fears or ambitions or do they differ anyway? He rushed the rats and bent down to carry the body. The face was chewed and he had just one eye, but the rest if the face was clear enough to identify him.

It was the man’s body not the friend’s. He tried so hard to remember his friend’s face but he couldn’t. All the faces were just he himself. It was like he had lived all his life in the center of a circle of him self. It was him lying on the floor and he didn’t know how long it has been like that, maybe from the first moment of his birth.

From the point he was standing it was just some steps to the door but he couldn’t make it, his feet were chewed by rats. He fell down with a wail.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 1:42  توسط امیر محمد  | 

˝حدس مي زنم هر آدمي كه خودكشي مي كند با اين ترديد مواجه است: آيا آنچه قصد انجامش را دارم به زحمتش مي ارزد ؟˝                      بورخس

 

هميشه دوست داشتم خودم را از بلندي پرت كنم. اين به نظرم زيباترين راه خودكشي است. قبل از اينكه بميري تا بيشترين ارتفاعي كه در همه عمرت رفته اي بالا مي روي، به پايين نگاه مي كني و به ساليان گذشته ات، نفست را حبس مي كني و براي تنها تصميم جدي زندگيت آماده مي شوي. از اينجا به بعد ديگر همه چيز خيلي ساده است. مي پري و بعد فقط يك چيز وجود دارد: سقوط .

وقتي كه بالاي يك ساختمان بلند ايستاده اي همه چيز عوض مي شود :  به پايين نگاه مي كني و يك منظره زيبا مي بيني‌، چند ثانيه فكر مي كني و بعد اين منظره زيبا با سرعتي سرسام آور به تو نزديك مي شود... مي گويند كه قبل از مرگ همه زندگيت را از پيش چشم مي گذراني و كمي بعد تنها ماجراجويي حقيقي زندگيت به پايان مي رسد.

در مورد من اما هيچ چيز خوب پيش نرفت، نه تنها عرضه زندگي كه عرضه مردن هم نداشتم. وقتي كه پايين مي رفتم بيش از هر چيز ديگري به خنده هاي توقف ناپذير برادرم فكر مي كردم كه انگار هر چه من به زمين نزديكتر مي شدم بيشتر مي شد. تازه چند لحظه بعد متوجه شدم كه هر چه پايينتر مي روم سرعتم كمتر مي شود، كمتر، كمتر، كمتر تا اينكه كاملا ايستادم. من در چند متري زمين توقف كرده بودم، ميان زمين و هوا. به زمين نخوردم، مغزم متلاشي نشد. همينطور در چند متري زمين مانده ام. از اينجا دوباره همه چيز همان قدر عادي است، همان قدر هميشگي. آدمها به سرعت مي گذرند، تنها چيزي كه اهميت ندارد عابري معلق در هواست. كسي او را نمي بيند.

من در ميان زمين و هوا مانده ام....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 1:7  توسط امیر محمد  | 

˝ آری همه چیز سراوار جاودانه شدن است حتی شر˝              میگل داونامونو

 

 

...ديگر به ياد ندارم كه در آن لحظه چه چيزي به او گفتم اما هر چه كه بود او هنوز دارد مي خندد. برادر دو قلويم را مي گويم، همان كه از لحظه تولد با من بود. تنها كسي كه همه چيز زندگي كم حادثه من را مي دانست. هنوز دارد مي خندد. خنده اي ممتد و مداوم. مثل خوني كه بند نمي آيد يا مثل ناله اي از دردي دائمي. گاهي چند لحظه اي ساكت مي شود اما بعد دوباره همه چيز را از نو آغاز مي كند.

برادر دو قلوي من هنوز از پس سالها مي خندد. خنده اي كه همه زندگي من را پر كرده، اما نه خنده اي ملايم، خنده اي هيستريك كه هر لحظه در سرم زنگ مي زند. من كه مادرم را مهرباني و پدرم را حمايت مي ناميدم، حالا فكر مي كنم كه برادرم را بايد خنده بنامم. اين صداي دائمي سالهاست كه زندگي من را به كابوس تبديل كرده. نمي دانم چرا خنده اش را تمام نمي كند. اما زيباترين چيزها هم اگر سد زمان را پشت سر بگذارند به هيولاهايي ترسناك تبديل مي شوند.

ديگر حتي نمي دانم كه آيا هرگز برادري داشته ام يا نه. آيا هرگز چنين خنده اي وجود داشته يا مستقيما از عالم مثل به دنياي من آمده. خنده اي چنين عريان، ممتد و پايان ناپذير آيا مي تواند وجود خارجي داشته باشد يا اين كه محصول تفكرات تنهايي ذهني بيمار است؟ برادرم چه آيا او واقعي است؟ مهرباني و حمايت و خنده چطور؟ شايد من تنها هستم و اينها همه سايه هاي يك رويا؟

خنده همچنان ادامه دارد و من با آن زندگي مي كنم. عادت به اين خنده ديگر مثل خو كردن به جسم يا به دردي كهنه شده است. ديگر لحظاتي را كه بدون اين صدا زندگي كرده ام به ياد نمي آورم. شايد اين خنده هم مثل جسم است و پايان هر يك پايان ديگري است. خنده همچنان ادامه دارد، اما نه خنده اي ملايم، خنده اي ترسناك از پس سياه چاله اي بي زمان به عمق ذهن....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:39  توسط امیر محمد  | 

Every day and every night, Some are born to Sweet Delight. Some are born to Sweet Delight, Some are born to Endless Night                                                                                                                                                                                                      

 

 

            

 

آن مجمع لطف و صفا، آن مرجع عشق و وفا، آن منبع حلم و صفا، انس و شعف، صبر و كفا، آن دن ژوان را دل و سر، آن همگي لطف و نظر، آن شادي و صبح سحر، آن خوبي و مستي سر، آن زمين كرده به تن مطهر، آن زمان كرده به جان منور، آن كنز حقايق، آن بحر دقايق، آن عالم كافي، آن صوفي صافي، آن نويسنده پستهاي احساسي، قطب وقت حاج علي تگزاسي.

مجبت در اقوال وي آب روان بود و رفتن وي براي دوستان بار گران بود و به اعوان سود رسان بود و با انصار مهربان بود و با دشمنان بد زبان بود. و هر كجا كه برفتي جمعي از پي او روان بود ( از مريدان يا جامعه نسوان بود؟) و يكي از دوستان ورا نام سينا ايمان بود و در پشت فرمان نازنازان و نيش گازان بود.

هان اي خواننده اين سطور نيك بدان كه وي صفات مقفي و مسجع بس بسيار دارد ولكن در اين مقال نگنجد. لب وي خندان و دل وي شادان و تولدش مبارك بود انشاالله.

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 22:28  توسط امیر محمد  | 

؛ عشق ما، عشق سكسي ما، عشق روزمره ما…؛                                بارتلمي

 

 

عشق خودكشي كرده است. سم خورده و خودش را كشته. من آنجا نبودم، قسم مي خورم، اين را به ماموران پليس هم گفتم. هيچ نوشته اي از خودش باقي نگذاشته و من هم نمي دانم كه چراخودش را كشته. وارد اتاقش مي شوم پشتش به من است. با لباس سياه روي روتختي قرمزش خوابيده، شايد براي شاديهاي گذشته اش عزادار است. به من نگاه نمي كند پشتش به من است،اما من مي دانم كه اين يك بازي است، بايد باشد. مثل روزهايي كه كنار من مي خوابيد پشتش را به من مي كرد و مي گفت من خوابم اما مي دانستم كه بيدار است.

عشق لبخند زيبايي دارد، دهانش را به اندازه يك فندق باز مي كند انگار كه مي خواهد لحظه هايي را كه خندان است بجود. به او مي گويم كه خنده هايش را دوست دارم، مي گويد متاسف است كه نمي تواند هميشه بخندد اما مي ترسد كه اگر هميشه بخندد ديگر خنده هايش را دوست نداشته باشم. برش مي گردانم، ديگر خنده اي روي لبهايش نيست. صورتش تهي است اما ناراضي به نظر نمي رسد.

مادر مي گويد بايد بيشتر پيشش مي بودي او به تو احتياج داشت، من هم به عشق احتياج دارم اما او خودكشي كرده است. پشتش به من است و هيچ چيز نمي گويد شايد از پليسهاي كنارش خجالت مي كشد.

آن كه روي تخت نشسته و گريه مي كند عشق است، مي ترسد بميرد پيش از آن كه همه دنيا را ديده باشد. مي گويد كه هيچ كس او را درك نمي كند. بغلش مي كنم، جوري گريه مي كند انگار كه دارد در بغلم آب مي شود. ليواني در كنار تختش افتاده و شكسته، مي گويند كه زهر توي همين ليوان بوده شايد بي حال شده و ليوان از دستش افتاده. پزشك مي گويد كه مدت زيادي هر شب از اين ليوان مي خورده.   

ديگر گريه هم نمي كند، فقط آن جا دراز كشيده. اما من مي دانم كه دارد بازي مي كند، خودش را به خواب زده مثل آن روزها كه صدايش مي كردم و در جواب مي گفت من خوابم. فقط امروز بازيش طولاني تر شده.او نمرده فقط دارد بازي مي كند.

 و از اين حرفها….

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 0:7  توسط امیر محمد  | 

 (من زندگي نكرده ام، مي خواهم ديگري باشم)                      بورخس

 

 

 

ثانيه ها ثانيه ها ثانيه ها، همه از كنار من مي گذرند.من يك زندگي ام، من تحركم، من يك فريادم. فريادي بلند، فريادي خاموش، فريادي فرا يادم. من زندگيهاي بسيار مي خواهم، توالي هاي مختلف رويدادها، ثانيه هاي بين ثانيه ها و لحظات فراوان و سرشار از اغتشاش بزرگي كه زندگي مي نامندش. من خود حيات و خود مرگم، خودم را باز نمي شناسم. من خود، حجاب خويشتنم نام واقعي ام را تنها خدا مي داند.  

 من تشنه ام،اما تشنگي مرا هيچ آبي رفع نمي كند. من تشنه اي هستم كه تنها با آتش سيراب مي شود. من همان شعبده بازم كه مشعل را در دهان خود مي گيرد و آن را خاموش بيرون مي آورد. من آتش مي خواهم، آتش زندگيهاي بسيار.

و بدين گونه است كه من مي نويسم. من هزار سال زندگي مي خواهم از داخل نوشته هايم، من هزاران شخصيت هرگز نبوده مي خواهم. ديگر زندگينامه اي ندارم، همه هر آن چيزي است كه مي نويسم. اكنون ديگر زمان آن كه زندگان دنياي مردگان را فراموش كنند سپري گشته است، حالا ديگر اين مردگان هستند كه مي خواهند زندگان و دنياي آنان را فراموش كنند.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 2:4  توسط امیر محمد  |